تبليغاتX
فلق

واقعه کربلا و ادبیات شیعه

امر به معروف و نهی از منکر

حرکت سیدالشهدا علیه السلام از مکه به سوی کوفه رازی دارد که فهم آن آسان نیست امام با آگاهی به شرایطی که در پیش رو دارد با یاران و فرزندان قافله شهادت را راه انداخت و بالاخره در جایی که کربلا نامیده می شد متوقف گردید و روز عاشورا آن ذبح عظیم در لسان قرآن کریم اتفاق افتاد. چرا ؟

امام حسین علیه السلام پاسخ این سوال را برای همیشه تاریخ می دهد و می فرماید : این قیام برای اقامه امر به معروف و نهی از منکر بود. تصور ما از این فریضه فقط مبارزه با بد حجابی و فساد های ظاهری جامعه است ، اما امام نگاهش به ساختار جامعه می باشد او زمانی قیام می کند و آن را به عنوان امر به معروف و نهی از منکر انجام می دهد که حکومت یزیدی می خواهد کفر و نفاق را حاکمیت بخشد و حتی دین را ملعبه ای برای عیش و عشرت خود قرار دهد. 

امام حسین علیه السلام ضمن تبیین این حقیقت که حاکمیّت یزید بزرگ ترین منکر اجتماعی است و در چنین اوضاعی وظیفه انسان آزاده و با تقوا امر به معروف و نهی از منکر است، در نامه ای که به افراد سرشناس کوفه فرستادند این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را گوش زد کردند که می فرمایند: «هر مسلمانی سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال می شمارد و پیمان الهی را در هم می شکند و با سنّت رسول خدا مخالفت می کند و در برابر چنین سلطانی با عمل یا گفتار مخالفت نکند، بر خداوند سزاوار است که چنین کسی را داخل آتش جهنم سازد». حضرت در ادامه فرمودند: «آگاه باشید به درستی که اینان (یزیدیان) پیروی از خدا را ترک و تبعیّت از شیطان را بر خود واجب کرده اند. فساد را رواج داده، حدود الهی را تعطیل کرده اند... حلال را حرام و اوامر و نواهی الهی را دگرگون کرده اند. من سزاوارترین شخصی هستم که به این اوضاع اعتراض کنم...». و در وصیّتی که به برادرشان محمد حنفیه نوشته اند تصریح دارند: «من برای خودخواهی یا خوشگذرانی و فساد قیام نکرده ام؛ بلکه می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و سیره جدم و راه و روش پدرم را احیا کنم». بر این اساس یکی از درس های مهمّ عاشورا ضرورت احیای دو تکلیف بزرگ الهی، یعنی امر به معروف و نهی از منکر، است.

 اخلاص در بندگی خدا

انسانها بخواهند یا نخواهند بنده اند یا در بندگی خدا هستند یا غیر خدا و البته این بندگی یا تحت ولایت خدا یا غیر خدا بودن به اراده خود انسان می باشد . انسانی که ولایت خدا را بپذیرد از تیرگی گمراهی به سوی نور هدایت رهنمون می گردد و آدمی که ولایت طاغوت را قبول کرد از نور فطرت به ظلمت معصیت کشانده می شود .

مشکل بشر در انتخاب نوع این بندگی است و بسیاری از انسانها می خواهند بین بندگی خدا و طاغوت راهی میانه برگزیده و هر دو نوع بندگی را با هم داشته باشند به قول معروف هم خدا را می خواهند و هم خرما و از همین نقطه ، شرک و نفاق به وجود می آید و انسان کفر و ایمان را در یک دل جمع می کند ، ظاهری مومنانه اما باطنی کفر آمیز ولی امتحانات الهی نفاق پنهان شده در دل را آشکار می سازد و آنهایی در این امتحانات سخت روسفید و موفق بیرون می ایند که در بندگی خدا اخلاص دارند و روز عاشورا روز امتحان بود و هنوز هم هست .عاشورا تمام نشده است هر روز عاشورا است و هر سرزمینی کربلا ست و ما در حال امتحان شدن ، نمره اخلاص ما آدم هاچند است ؟؟؟

اگر با امام حسین علیه السلام هستیم ، اگر آمادگی شهادت داریم ، اگر حاضر هستیم همسر و فرزندانمان به اسارت روند ، اگر قبول داریم که مال و ثروت خود را برای حفظ و بقای دینمان فدا کنیم ، اگر از اهانت شدن برای نصرت دین خدا باکی نداریم ، نمره اخلاص ما بیست خواهد بود مانند یاران اباعبدالله الحسین علیه السلام در روز عاشورا ولی اگر این آمادگی وجود ندارد یا در مواردی مشکل داریم باید برای حل مشکل کار ی کرد ممکن است صبح عاشورا نزدیک باشد .« الیس الصبح بقریب»
اقامه نماز

ظهر عاشورا بود وضعیت عجیبی بوجود آمده بود گروهک نفاق عرصه را بر سپاه ایمان تنگ ساخته و آماده بود تا به خیال خود کار را تمام کند ، ناگهان یکی از یاران به امام خبر رساند که وقت نماز است و در این شرایط حساس و خطیر امام با جمع اندک باقیمانده به نماز ایستاد. راستی چرا نماز در هیچ شرایطی ترک نمی شود؟

همه انسان ها به دنبال خوشبختی هستند . اگر بپرسند راز خوشبختی چیست ؟ شاید بگویید آسایش ، اما من می گویم آرامش ، خیلی ها فکر می کنند آسایش وسیله است برای رسیدن به آرامش اما به تعبیر قرآن کریم انسان تنها با یاد خدا به آرامش می رسد و در جای دیگری از قرآن خدای متعال می فرماید : کسی که از یاد من دوری کند زندگی او سخت خواهد شد .

حال سوال این است که چگونه می توان به یاد خدا دست یافت ؟

پاسخ این پرسش را هم در قرآن مجید می توانیم مشاهده کنیم ، خدای متعال می فرماید : نماز را بپا دارید برای اینکه به یاد من برسید .

از جمله درس های مهمّ نهضت عاشورا لزوم پایبندی به نماز و پاسداری از آن است. امام حسین علیه السلام به مسئله اقامه نماز و ترویج فرهنگ آن اهتمام زیادی می فرمودند. در عصر تاسوعا وقتی لشکر عمر سعد تصمیم گرفت که جنگ با امام حسین علیه السلام را آغاز کند، آن حضرت برادرش حضرت ابوالفضل را مأمور ساخت تا از دشمن یک شب مهلت بگیرد و علّت درخواست مهلت را این گونه بیان فرمود: «امشب را به ما مهلت دهند تا به نماز و دعا و استغفار مشغول شویم؛ زیرا خدا می داند که من نماز و دعا و قرآن را دوست می دارم».

ظهر عاشورا وقتی عمرو بن کعب به حضرت عرض کرد: هنگام نماز است، امام علیه السلام فرمود: «نماز را به یاد ما انداختی، خداوند تو را از جمله نمازگزارانی که به یاد خدایند قرار دهد. از دشمن بخواهید دست از جنگ بردارد تا نماز به جای آوریم».
 حضور همگانی

مکتب عاشورا مکتبی است فراگیر که همه اقشار را در بر می گیرد و در نهضت حسینی پیر و جوان ، زن ، مرد و حتی طفل شیر خوار نیز حضوری موثر و قهرمانانه دارد ؛ این حضور همگانی برای تکمیل مسیری که باید الگو برای همه جهانیان در همه اعصار باشد لازم و ضروری است زیرا هر یک از این چهره های نورانی آیتی است الهی برای همه ی قشرها و گروه های اجتماعی و این چنین است که عاشورا زنده و جاوید مانده و هرگز فراموش نخواهد شد انقلاب اسلامی نیز به پیروی از مکتب عاشورا توانست همه ی اقشار جامعه را در برگرفته و در طول سی سال حرکت خویش صفوف متحدی را در اجتماع ایجاد نماید که باید گفت رمز پیروزی انقلاب اسلامی در این اتحاد کلمه برای اعتلای کلمه توحید است زیباترین حضور همگانی را در هشت سال دفاع مقدس می توان یافت این حضور را می توان در شهدای جنگ تحمیلی مشاهده نمود مانند شهدای کربلا ، از طفل شیر خوار و بانوان شیردلی که دربمباران های ناجوانمردانه به شهادت رسیدند تا پیرمرد هایی که در میدان جنگ همچون حبیب بن مظاهر جان خویش را فدای اسلام نمودند آری این حضور همگانی را در جنگ 33 روزه لبنان نیز می توان دید و این الگو در هر جای جهان تکرار پذیر خواهد بود 
عشق به امام

عاشورا با واژه عشق معنایی نزدیک دارد ، گویا عاشقانی حماسه عاشورا را آفریدند و آنچه حرکت این عشاق را توجیه می کند فداکاری بر اساس شناخت امام و مقتدایشان می باشد . شب عاشورا وقتی امام اعلام می کند که فردا قرار است هر کس بماند شهید شود آنها که می مانند عاشقانه می پذیرند که باید ماند وجان را فدای امام خویش کرد که او نیز جان را فدای معبود و محبوب خود می کند .

روز عاشورا هم یاران و فرزندان و خویشان همه آماده اند برای شهادت و ایثار جان و البته با اذن امام به میدان می روند تا هستی دنیوی خودرا فدا نمایند.عشق به رهبری در صحنه کربلا موج می زند و دلها دریایی است خروشان که کشتی نجات امت در ساحل آن پهلو می گیرد و انسان ها در طول تاریخ ، عشق به رهبری را از این منادیان حق و حقیقت فرا می گیرند .

باید قدرت این عشق الهی را دانست که نعمتی است عظیم و آنان که از این نعمت محرومند باید دلهای خود را از حب دنیا و مظاهر آن خالی سازند تا خدای متعال این نعمت محبت را به دل هایشان بازگرداند.

فداکاری در راه مکتب

امام حسین علیه السلام با عمل خود به انسان های مؤمن آموخت هنگامی که اساس مکتب با خطر مواجه می شود، باید در راه حفظ آن از هیچ گونه فداکاری دریغ نورزند. امام حسین علیه السلام وقتی دید زمام جامعه اسلامی به دست فردی مثل یزید افتاده است که به صورت علنی احکام الهی را زیر پا می گذارد قیام کرد و مردم را هم برای مبارزه با یزید فرا خواند و در این راه از جان و مال و فرزندان و یارانش گذشت و اجازه نداد که مرد فاسقی چون یزید احکام الهی را پایمال سازد و فرمود: «ای شمشیرها، اگر دین محمّد صلی الله علیه و آله وسلم جز با قتل من حفظ نمی شود، مرا در بر گیرید». بدین ترتیب عمل آن حضرت الگویی شد برای تمام انسان های مومن که در مواقع به خطر افتادن ارزش های الهی با سرمشق گرفتن از عمل کرد امام حسین علیه السلام در برابر طاغوت ها قیام کرده، جلو تعدی آنها را بگیرند و از این طریق ارزش های دینی را در طول قرون متمادی از خطرها حفظ کنند.

آزاده زندگی کردن

یکی از درس های مهم نهضت عاشورا برای همه انسان ها این بود که صرف نظر از هر عقیده ای که دارند، سعی کنند در زندگی آزاده باشند و تن به هیچ گونه خواری ندهند و تسلیم ستم هیچ ستمگری نشوند. آری، آن هنگام که مرد ستمگری چون یزید او را به بیعت با خود فرا خواند، در جواب او فرمود: «هرگز دست ذلّت به شما نمی دهم و هم چون برده ها تسلیم شما نمی شوم» و بارها جمله «مَوتٌ فی عزٍّ خیرٌ مِن حیاةٍ فی ذُلٍّ؛ مرگ با عزت بهتر از زندگی ذلیلانه است»، را بر زبان جاری ساخته، انسان ها رابه آزادگی دعوت کرد. در کربلا وقتی آن حضرت را بین مرگ و بیعت با ستمگری چون یزید مخیّر ساختند، فرمودند: «این گروه ستم پیشه مرا به انتخاب یکی از دو چیز یعنی جنگ و پذیرش ذلت مجبور کردند. امّا محال است که من به ذلّت تن دهم».

بردباری

در جای جای حماسه عاشورا شکیبایی در رفتارها و گفتارهای حماسه آفرینان عاشورا به چشم می خورد. امام حسین علیه السلام وقتی از مکه عازم عراق می شدند در ضمن خطبه ای فرمودند: «رضای الهی رضایت ما اهل بیت است. بر امتحان ها و بلاهای او صبر می کنیم، او نیز پاداش صابران را به ما عطا می کند» و در یکی از منازل بین راه به همراهانشان فرمودند: «ای مردم هر کدام از شما تحمّل تیزی شمشیر و ضربت نیزه ها را دارد با ما بماند وگرنه برگردد» و در طول این سفر هم خود امام حسین علیه السلام و هم یاران باوفایش در مقابل تمام حوادثِ تلخ شکیبایی را پیشه خود ساختند و به همه انسان در طول تاریخ درس بردباری در راه هدف آموختند. امام حسین در روز عاشورا در اوج نبرد با دشمن به یاران خود فرمودند: «ای بزرگ زادگان و آزادمردان، بردباری را پیشه خود سازید. مرگ پلی است که شما را از سختی ها به سوی بهشت و نعمت های ابدی عبور می دهد».

وفاداری

وفا و عمل به پیمان و ایستادگی بر سر عهد از ویژگی های امام حسین علیه السلام و اصحاب وفادار آن حضرت است. آن حضرت شب عاشورا در توصیف اصحاب خود فرمودند: «هیچ اصحابی وفادارتر و صادق تر از یاران خود نمی شناسم» در توصیف وفاداری خود آن حضرت در زیارت نامه ایشان می خوانیم: «اَشْهدُ انّکَ قد... وَفَیْتَ و اَوفَیتَ؛ شهادت می دهم که تو به عهدی که با خداوند بسته بودی وفا کردی». یکی از صحنه های بزرگ تجلی وفاداری یاران امام حسین علیه السلام برخورد حضرت ابوالفضل علیه السلام با امان نامه ای است که شمر برای آن حضرت و برادرانش آورد. ایشان با ردّ آن می گوید: «من هرگز از دینم دست بر نمی دارم و تا جان در بدن دارم از امام و پیشوایم حسین حمایت می کنم». لذا در زیارت نامه اش وارد شده: «شهادت می دهم که تو به بیعتی که با امام حسین علیه السلام بسته بودی وفا کردی و دعوتش را اجابت نمودی و از دستوراتش اطاعت کردی».

نترسیدن از مرگ

امام حسین علیه السلام در روزگاری که ارزش های اصیل اسلامی نظیر شهادت طلبی، در نتیجه حاکمیّت یزیدیان به فراموشی سپرده می شد، آنها را از نو در جامعه زنده کردند و عشق به شهادت را به مانند فرهنگی حیات بخش در نهاد انسان های مؤمن و آزاد جانشین ترس از مرگ ساختند.

نقل شده است وقتی در شب عاشورا امام حسین علیه السلام به اصحاب و برادران و فرزندان خود فرمودند: «فردا همه شما کشته خواهید شد»، قاسم بن حسن علیه السلام ـ که جوان کم سن و سالی بودند ـ نگران بودند که نکند فیض بزرگ شهادت به لحاظ کمی سن شامل حال او نشود. لذا از آن حضرت سؤال کرد حتی من هم؟ امام حسین علیه السلام برای امتحان از حضرت قاسم پرسیدند: «مرگ را چگونه می بینی؟» این نوجوان پاک سرشت در جواب فرمودند: «مرگ در ذائقه من شیرین تر از عسل است».

جوان مردی و فرزانگی

در تمام صحنه های نهضت عاشورا و نیز در رفتار امام حسین علیه السلام صداقت و جوان مردی موج می زند. نمونه بارز آن برخورد امام با حر و سپاهیان اوست. در مسیر کربلا در منطقه «شراف» وقتی حرّ با لشکریانش جلو کاروان امام حسین علیه السلام را گرفت، با وجود این که لشکریان حرّ جان او و اصحابش را تهدید می کردند، وقتی امام حسین احساس کردند که آنها تشنه اند به همراهان خود دستور دادند همه آنها را سیراب کنند؛ حتی آن حضرت با دست خود مشک آب را در دهان بعضی از سربازان حرّ قرار می دادند.

ادب و بزرگواری

از درس های مهمّ و ماندگار عاشورا ادب و بزرگواری است که در رفتار تک تک همراهان امام حسین علیه السلام در طول این سفر به چشم می خورد؛ برای مثال وقتی حرّ متوجّه کار نادرست خود شد، با ادب وصف ناپذیری به خدمت امام علیه السلام رسید و از آن حضرت طلب گذشت کرد. هم چنین در گفتار حضرت عباس علیه السلام می بینیم که ایشان همواره از امام حسین علیه السلام که برادرشان بود با عنوان «سیّدی و مولای» یاد می کرد. هم چنین وقتی رفتار حضرت زینب علیه السلام را مشاهده می کنیم ادب و بزرگواری را در اوج خود می بینیم. آری او دو پسر خود را در رکاب برادر، فدای اسلام کرد، ولی نه تنها در موقع انتقال جنازه فرزندانش از خیمه بیرون نیامد، بلکه از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام یک بار هم کلمه ای درباره فرزندانش بر زبان نراند و همیشه یاد و نام سالار شهیدان را گرامی می داشت و از این طریق درس ادب و بزرگواری می آموخت.

ظلم ستیزی

امام حسین علیه السلام با قیام خود در برابر یزیدیان، به انسان ها درس ظلم ستیزی و عدم سکوت و تسلیم در برابر زورمندان و ستمگران دادند و به آنها آموختند اگر قادر به کوتاه کردن دست ستمگران نیستند، دست کم سکوت نکنند و از طریق افشاگری به رسوا کردن طاغوت ها بپردازند. لذا آن حضرت به محض این که خبردار شدند که یزید به عنوان خلیفه مسلمانان زمام امور جامعه اسلامی را در دست گرفته است شروع به مخالفت با او کردند و سپس با هدف هدایت مردم به افشای یزید پرداختند. از جمله می فرمودند: «یزید مرد فاسقی است. شراب می نوشد، انسان های بی گناه را به قتل می رساند و به صورت علنی مرتکب فسق و فجور می شود».

دلاوری

امام حسین علیه السلام در راه هدفی که داشت از هیچ پیشامدی بیم به دل راه نداد هیچ مانعی او را از پیکار با دشمنان مأیوس نساخت. در نبرد با نیروهای نظامی یزید چون شیر خروشید. نقل کرده اند که در روز عاشورا هر لحظه بیش از پیش چهره مبارکش برافروخته تر می شد و با تمام وجود به مبارزه می پرداخت و در ضمن رجزهایی که می خواند به دشمن اعلام می کرد: «هرگز سر تسلیم در برابر خواسته های شما فرود نمی آورم و به خدا قسم با شما دست بیعت نخواهم داد و هرگز از جنگ با شما نمی گریزم». تا لحظه ای که جان در بدن داشت کسی را یارای نزدیک شدن به خیمه های او نبود. وقتی با دلاوری و یک تنه به لشکریان یزید حمله می کرد، انبوهی از افرادِ تا دندان مسلح از ترس پا به فرار می گذاشتند.

 امام شناسی

حضرت امام حسین علیه السلام خطاب به مردم کوفه می نویسد: «به جانم سوگند، امام و پیشوای مردم کسی است که بر اساس قرآن حکم کند و به قسط قیام کند و از دین حق پیروی نماید و در راه خدا، خویشتن دار باشد». آن حضرت با این پیام به رهبریِ طاغوت هایی که بر خلاف قرآن و حق و عدالت رفتار می کنند و همواره اسیر خواهش های نفسانی خود هستند خط بطلان کشیدند و به جهانیان اعلام کردند که هرگز حاضر به قبول چنین پیشوایانی نشوند؛ چرا که آنها مردم را به سوی گم راهی می کشانند و از خیر دنیا و آخرت محروم می سازند.

حفظ مقدسات اسلامی

در ماجرای عاشورا گرچه تمام رفتارهای امام حسین علیه السلام و یاران غیورش با هدف حفظ اساس دین و احکام الهی تحقق پیدا می کرد، امّا در عین حال تک تک موضع گیری های آن حضرت و همراهانشان بر اهمیّت موضوع یا حکم خاصی را تأکید می کرد که می تواند برای پیروان امام حسین علیه السلام بسیار آموزنده باشد؛ به عنوان مثال از آن جا که در فرهنگ اسلامی مکه و بیت اللّه الحرام از احترام و منزلت بسیار والایی برخوردار است، وقتی امام حسین علیه السلام احساس می کنند که ماموران مخفی یزید ممکن است او را در کنار خانه خدا ترور کنند و بدین وسیله قداست حَرَم الهی شکسته شود، فورا از مکه خارج می شوند و می فرمایند: «به خدا سوگند، اگر در خارج از مکه کشته شوم خیلی بهتر از آن است که در داخل مکه در کنار کعبه کشته شوم». امام خمینی رحمه الله در این باره می فرمایند: «سیدالشهدا در مکه نماند که مبادا به ساحت قدسی مکه جسارت بشود».

حفظ عفاف و پاسداری از حجاب

از درس های مهمّ عاشورا پاسداری از حجاب است که برای بانوان جامعه اسلامی بسیار آموزنده و در عین حال هشداردهنده است. وقتی در عصر عاشورا لشکریان بی شرم یزید خیمه ها را آتش زدند و از غارت لباس های خانواده شهدا و حرم اهل بیت علیهم السلام نیز چشم پوشی نکردند، بُعد دیگری از رسالت زنان قهرمان کربلا، یعنی حفظ عفاف و حجاب نمود بیشتری پیدا کرد. بانوان هریک به گونه ای در این باره به انجام وظیفه می پرداختند. نقل می کنند وقتی که مردم گرد آمده بود که اسرای اهل بیت را تماشا کنند، ام کلثوم خطاب به آنها فرمود: «ای مردم! آیا شرم نمی کنید برای تماشای اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که پوشش مناسبی ندارند جمع شده اید؟» حضرت زینب علیهاالسلام در کاخ یزید خطاب به او می فرمایند: «یَابنَ الطُلَقاءِ، آیا این کار تو که زنان و کنیزانت را در جای امن و دور از چشم مردم قرار داده ای و دختران رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را با پوشش نامناسب در شهرها می گردانی، که همه به آن ها نگاه کنند عادلانه است؟!»

درس توحید

در یک کلام حادثه کربلا کتابی سرشار از معارف اسلامی، و اصلی ترین درس آن درس توحید است. در رفتار سیدالشهدا و یاران بزرگوارش توحید عملی به زیبایی تمام جلوه گر شده است. آنان اثبات کردند که اگر امر بین رضای خداوند و رضای غیر خدا دایر شود، به آسانی از هرچه غیر خداست چشم می پوشند و در سایه رضای او قرار می گیرند. این است درس جاوید تاریخ عاشورا برای همه موحدان عالم.

منابع :

http://fekr.blogfa.com

http://www.hawzah.net

 

+ نوشته شده توسط بهاري در شنبه 28 آذر1388 و ساعت 18:58 |

امام علی علیه السلام

قرآن کریم و این کتاب آسمانی آنقدر با عظمت و گرانسنگ است که تاکنون هیچ گفته و نوشته با آن برابری نکرده و تا روز قیامت نظیر و مانندی برایش پیدا نخواهد شد. چرا که این کتاب، کلام خداوند است؛ وحی الهی است که بر رسول بشریّت و پیامبر خاتمیّت نازل گشته است.

این قرآن که در زمان نزول، توسّط پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شرح و تفسیر و تأویل می شد؛ پس از وی شرح و تفسیرش به عهده خاندان پاک و معصوم آن حضرت واگذار گردید.

به آنانکه امینِ وحی خدا، بارها برای آوردن پیام خدا برای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به خانه شان آمد.

به او که پیامبر بارها درباره اش فرمود: «او همراه قرآن است و قرآن همراه اوست.»

به او که هزار درب علم از علوم توسّط پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برایش گشوده شد و به او که داناترین فرد در امّت به قرآن بود.

آری، آن کس عهده دار چنین کاری شد که هم کاتب وحی بود و هم جامع آیات و سور قرآنی و هم بزرگ ترین مفسّر کتاب آسمانی.

او علی بن ابی طالب بود که از دوران نه سالگی؛ یعنی آن زمانی که قرآن کریم بر پیامبر نازل گردید، همراه قرآن بود.

سخن و گفتارش از قرآن بود و راه و روشش قرآنی، او به حق «قرآن ناطق» شمرده می شد، و تا آخرین لحظات عمر پربرکتش از کتاب آسمانی سخن گفت و همگان را بر محورش فراخواند.

صفحاتی که در پیش روی شماست، چشم انداز کوتاهی به سیره قرآنی این شخصیّت بزرگ می باشد.

تبیین فضائل قرآن

از امیرمؤمنان علیه السلام در باره فضائل این کتاب آسمانی، سخنان فراوانی به یادگار مانده است که هر خواننده را به فکر و اندیشه در این کتاب وا می دارد.

شما اگر به کتاب شریف نهج البلاغه مراجعه کنید، به بسیاری از این سخن ها و گفته ها و بیان ها در شأن و منزلت و فضیلت کتاب خدا برخورد می کنید.

آن حضرت در این گفته ها قرآن کریم را نور آشکار، سرچشمه حیات، ناصحی راستگو، کتابی هدایتگر، راهنمای روز، روشنایی شب تاریک و مایه عزّت دانسته که نظر شما را به برخی از این موارد جلب می نماییم.

قرآن

1. ظاهری دلپذیر

حضرت در خطبه 18 ضمن سخنانی دراین باره می فرماید: «انّ هذا القرآن ظاهره أنیق، و باطنه عمیق، لاتفنی عجائبه، ولاتنقضی غرائبه ولاتکشف الظّلمات الاّ به ؛ این قرآن ظاهری دلپذیر دارد و درونش بسیار عمیق و شگفتی هایش بی پایان است، و به وسیله قرآن است که پرده های تاریکی کنار می رود.»

2. خانه ای است که ویران نگردد

و در خطبه دیگری فرمود: «کتاب الله بین أظهرکم ناطق لایعیا لسانه و بیت لاتهدم أرکانه و عزّ لاتهزم أعوانه ؛ کتاب خدا در پیش روی شماست که زبانش خسته نمی شود، و خانه ای است که پایه هایش فرو نریزد و مایه عزّتی است که پیروانش هرگز شکست نخورند.»

3. راهنمایی که راه گم نکند

همچنین در خطبه دیگری می فرماید: «واعلموا أنّ هذا القرآن هو النّاصح الّذی لایغش و الهادی الذی لایضلّ والمحدّث الّذی لایکذب، و ماجالس القرآن أحدٌ الاّ قام عنه بزیادة أو نقصان، زیادة فی هدی، او نقصان من عمی؛ بدانید قرآن همانا ناصحی است که خلاف نمی گوید و راهنمایی است که راه گم نمی کند و گوینده ای است که دروغ نمی گوید، و هیچ کس با قرآن نمی نشیند و بر نمی خیزد مگر به زیادت و یا نقصان، زیادت در راه یابی و یا نقصان در نابینایی.»

4. راهنمای روز و روشنای شب

امام صادق علیه السلام از امیرمؤمنان علیه السلام روایت کرده که فرمود: «إعلموا أنّ القرآن هدی النّهار و نورالّلیل المظلم  بدانید که این قرآن رهنمای روز است و روشنایی شب تاریک.»

5. شفاعتگری مقبول

امیرمؤمنان علیه السلام در ادامه خطبه 176 می فرماید: «واعلموا أنّه شافع مُشفَّع و قائل مصدّق و أنّه من شفع له القرآن یوم القیامة شفّع فیه: بدانید که قرآن شفیعی است که شفاعتش پذیرفته می شود و گوینده ای است تصدیق شده، و برای هر که در روز قیامت شفاعت کند، شفاعتش پذیرفته خواهد شد.»

6. بهاردلها و سرچشمه دانش ها

و در همین خطبه اضافه می کند: «انّ الله سبحانه لم یعظ أحداً بمثل القرآن، فانّه حبل الله المتین، و سببه الأمین و فیه ربیع القلب و ینابیع العلم، و ما للقلب جلاء غیره ؛ خداوند به هیچ چیز همانند قرآن موعظه و پند نفرموده، قرآن ریسمان محکم الهی است، قرآن بهار دل و سرچشمه علم است و چیزی مانند قرآن، قلب را جلا نمی دهد.»

7. ریسمان محکم

همچنین بدین اشاره می کند که قرآن ریسمان محکمی است که هرگز پاره شدنی نیست، آنجا که می فرماید: «علیکم بکتاب الله فانّه الحبل المتین، والنّور المبین، والشّفاء النّافع، والرّیّ النّاقع والعصمة للمتّمسّک والنّجاة للمتعلّق، لایعوجّ فیقام و لایزیغ فیستعتب؛ برشما باد به کتاب خدا، زیرا ریسمان محکم و نور آشکار و درمانی است سودمند، و سرچشمه حیات، و دست آویزی برای پیرو، هرگز کج نمی شود تا احتیاج به راست کردن داشته باشد و نیز اشتباه نمی کند تا سرزنش گردد.»

8. جداکننده حقّ و باطل

در خطبه دیگری که در مقام تبیین فضائل قرآنی بود، حضرت به بیش از چهل وصف از قرآن کریم می پردازد که هریک از آن فرازها شایان دقّت و مورد تأمّل و بحث و بررسی است. امام علیه السلام در خطبه 198 می فرماید:

سپس قرآن را بر او نازل فرمود؛ قرآن نوری است که خاموشی ندارد، چراغی است که درخشندگی آن زوال نپذیرد، دریایی است که ژرفای آن درک نشود، راهی است که رونده آن گمراه نگردد، شعله ای است که نور آن تاریک نشود، جداکننده حقّ و باطل است که درخشش برهانش خاموش نگردد، بنایی است که ستون های آن خراب نشود، شفا دهنده ای است که بیماری های وحشت انگیز را بزداید، قدرتی است که یاورانش شکست ندارند، و حقّی است که یاری کنندگانش مغلوب نشوند. قرآن، معدن ایمان و اصل آن است، چشمه های دانش و دریاهای علوم است، سرچشمه عدالت، و نهرجاری عدل است، پایه های اسلام و ستون های محکم آن است. نهرهای جاری زلال حقیقت، و سرزمین های آن است. دریایی است که تشنگان آن، آبش را تمام نتوانند کشید، و چشمه ای است که آبش کمی ندارد، محلّ برداشت آبی است که هرچه از آن برگیرند، کاهش نیابد. منزلی است که مسافران راه آن را فراموش نخواهند کرد. و نشانه هایی است که روندگان از آن غفلت نمی کنند، کوهسار زیبایی است که از آن نمی گذرند.

خدا، قرآن را فرونشاننده عطش علمی دانشمندان، و باران بهاری برای قلب فقیهان و راه گسترده و وسیع برای صالحان قرار داده است.

قرآن دارویی است که با آن بیماری وجود ندارد، نوری است که با آن تاریکی یافت نمی شود، ریسمانی است که رشته های آن محکم، پناهگاهی است که قلّه آن بلند، و توان و قدرتی است برای آن که قرآن را برگزیند، محلّ امنی است برای هرکس که وارد آن شود، راهنمایی است که تا از او پیروی کند، وسیله انجام وظیفه است برای آن که قرآن را راه و رسم خود قرار دهد، برهانی است بر آن کس که با آن سخن بگوید، عامل پیروزی است برای آن کس که با آن استدلال کند، نجات دهنده است برای آن کس که حافظ آن باشد و به آن عمل کند، سپر نگهدارنده است برای آن کس که با آن خود را بپوشاند، دانش کسی است که آن را به خاطر بسپارد، حدیث کسی است که از آن روایت کند و فرمان کسی است که با آن قضاوت کند.

+ نوشته شده توسط بهاري در جمعه 13 آذر1388 و ساعت 10:6 |
قرباني

قرباني

حضرت ابراهيم(ع) شبي در خواب ديد که خداي بزرگ او را فرمان مي‌دهد تاحضرت اسماعيل(ع) يگانه فرزند و ميوه دلبندش را قرباني نمايد، حال پير شده و بايد به چنين آزموني بزرگ تن در دهد.

آزموني بس جانکاه و سخت است، چرا که سالهاي سال منتظر طفلي بوده تا دل به او بندد، تا جوان بود که ساره همسرش فرزندي براي او نياورد و حال که پير شده و از کنيزکي مصري، خداوند بزرگ فرزندي دلبند به او عطا فرموده و سالهايي را نيز به غم هجران او گرفتار آمده و اکنون که جواني برومند گرديده و مايه دلگرمي پدر، بايد که با دستان خود شمع وجود نازنينش را خاموش سازد و حلقوم لطيفش را بدرد.

ابراهيم براي تحقق اين آزمون بزرگ الهي راهي حجاز شد و پس از طي مسير طولاني کنعان تا حجاز به مکه رسيد، اسماعيل را ديد و او را در آغوش کشيد و گفت: اي ديده دو چشمانم در خواب ديدم که تو را سر مي‌برم پس بنگر که چه مي‌بيني.

ابراهيم اين سخن را از آن رو به اسماعيل گفت تا نظر و راي او را در اين آزمون جويا شود، تا اينکه به جبر اسماعيل را آلوده آزمون الهي خويش نگرداند، ليک پاسخ اسماعيل موجب شگفتي انسان مي‌شود و با اندکي اِمعان نظر به عظمت و بلنداي مقام اسماعيل پي مي‌برد، بنده‌اي که در اين آزمون مانند پدر سربلند سربلند حائز بلندترين رتبه بندگي گرديد و بي‌جهت نيست که بزرگترين موحدان عالم از صلب او هويدا گرديدند و سالار شهيدان کربلا نام گرفتند.

آري اسماعيل در پاسخ به پدر گفت: اي پدر هر آنچه  بدان امر شده‌اي اجرا فرما، ان شاء الله مرا در اين آزمون از شکيبايان خواهي يافت (صافات 102).

آري چنين پدري را چنين فرزندي شايد!

آورده‌اند که ابراهيم فرزند دلبند خويش را که گويا در آن رخداد بدر کاملي بيش نداشت در آغوش کشيد و بر سر و روي او بوسه زد سپس تيغي به دست گرفت و تيزي تيغ را بر حلقوم فرزند نهاد.

برخي از مفسران و دانشمندان براساس روايتي از حضرت ثامن الحجج (عليهم السلام) گفته‌اند که منظور از ذبح عظيم حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) است

بلاي عظيمي است که بندگان بزرگ الهي بدان گرفتار آيند، ابراهيم بزرگ موحدان تاريخ است از آغاز تا کنون، بدين سبب او شايسته چنين آزمون سختي است، با اين وصف آورده‌اند که دلش مي‌لرزيد و دستانش نيز هم، عرقي سرد بر جبين مبارکش پديدار گشته بود، او را ياراي اين عمل نبود، دلبستگي پدرانه و وسوسه‌هاي شيطان بارها او را از اين آزمون سخت باز مي‌داشت و هر بار از اين مصيبت به خدا پناه مي‌برد و شيطان را رمي مي‌نمود و از خود مي‌راند.

ليک فرمان حق را بياد آورد و با استواري تمام، امر الهي را تحقق بخشيد و تيغ را برگردن دلستان خويش به گردش درآورد و خداي بزرگ را راضي و خشنود ديد.

هر چه تلاش کرد تا بُرندگي تيغ گلوي فرزند را بدرَد چنين نمي‌شد، ناگزير تيغ را رها کرد و دستان مبارکش را بسوي آسمان بلند کرد و از خداي بزرگ استمداد فرمود تا او را در اين عمل سهمگين ياري نمايد.

يزدان متعال سترگي او را ستود و بر اين استوار گامي تحسين گفت و بدو رحمت فرستاد و ندا داد: که ‌اي ابراهيم در روياي خويش راستين بوده‌اي و ما اين چنين پاداش نيکو کاران را عطا مي‌کنيم، به درستي که اين آزمون آزمايشي بزرگ و آشکار است.

ابراهيم از اين آزمون بزرگ با سربلندي بيرون رهيد و فرزند دلبند را از روي خاک بلند فرمود و در بر گرفت، آن دو پيامبر الهي بر اين لطف و عنايت خداوندي سپاس گفتند و نماز شکر بجاي آوردند و شادمان بودند.

در نوشته‌هاي گوناگون آمده است که کار چون به اينجا رسيد خداي بزرگ گوسفندي را از بهشت نزد ابراهيم فرستاد و ابراهيم نيز تا تيزي تيغ را بر حلقومش نهاد، فوراً ببريد و خون از گلوي آن گوسفند جاري گرديد.

و بدينسان سنت قرباني در حج جاري گشت و مسلمانان هر ساله از اقصي نقاط جهان به سرزمين مکه و مني و مشعر و عرفات مي‌روند تا ياد و خاطره ابراهيم و اسماعيل و هاجر را زنده نگه دارند و اينگونه پرودگار جليل به پاس خدا باوري ابراهيم و همسر و دردانه‌اش، مکه را بيت الله الحرام قرار داد و حج را به جهانيان ارزاني داشت و پاداش نيکو کاران را عطا فرمود.

قرباني

در اين مقال جاي سخني عميق و جانکاه سبز است و آن تفسير اين آيه شريفه "وَ فَدَيناهُ بِذِبحٍ عَظيم" يعني در ازاي او قرباني راتاوان داديم (صافات 107).

مفسران چون علامه بزرگوار طباطبايي در الميزان آورده‌اند که چون ماموريت الهي ابراهيم پايان يافت، خداي تعالي قوچي بزرگ را به سوي او فرستاد و آن قوچ فدايي اسماعيل شد، اين قرباني بدين سبب عظيم است که نسبت با خدا دارد و چون از آسمان آمده است بزرگ است و با اهميت، اما برخي از مفسران مانند ملامحسن فيض در تفسير صافي و علامه حويزي در نور الثقلين و علامه بحراني در البرهان و علامه مجلسي در بحار الانوار براساس روايتي از حضرت ثامن الحجج (عليهم السلام) گفته‌اند که منظور از ذبح عظيم حضرت سيد الشهدا (عليه السلام) است.

+ نوشته شده توسط بهاري در جمعه 29 آبان1388 و ساعت 17:46 |
بوی خوش‏ امید از جای جای کتاب خدا «قرآن کریم» به مشام می‏رسد، چرا راه دوری برویم، نمونه‏اش همین سوره حمد که در آن خداوند را به رب العالمین یاد می‏کند.

«رب‏العالمین» در جواب آدم‏های مایوس و نومیدی مثل من و توست که با خود می‏گوییم:

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ولی خدا می‏گوید: من رب‏العالمین هستم، یعنی هستی را و همه چیز را تربیت می‏کنم پس تو جای خود را داری، تو که از کلم و کرفس کمتر نیستی، البته به شرط اینکه تو هم خود را مثل همان کلم و کرفس به من بسپاری و تسلیم من باشی، یادت هست در رحم مادر یک لخته خون بودی یا پیش از آن نطفه بودی اما خودت را به من سپری و دیدی که چه صورت‏گری کردم و از نطفه و خون چه ساختم! حالا هم داستان از همین قرار است اگر خودت را به من بسپاری از تو یک آدم می‏سازم.

همین خورشید را نگاه کن یک روزی دود بود اما خود را به من سپرد و من هم او را خورشید عالمتاب ساختم.

و دیگر آنکه به یاد داشته باشیم که او هر چیزی را تربیت می‏کند. البته شاید بعضی بر این سخن من خرده بگیرند و بگویند: رب‏العالمین یعنی تربیت کننده موجوداتی چون انسان و جن که برخوردار از درک و شعور می‏باشند، از این‏رو تربیت شامل کلم و کرفس و کاهو نمی‏شود.

ولی من به جهت اطمینان خاطر بیشتر، از آیه‏ای دیگر یاد کنم که می‏گوید:

هو رب کل شی

خداوند هر چیزی را تربیت می‏کند و از همین‏جا می‏شود فهمید که همه چیز تربیت پذیر است و ضمناً معلوم می‏شود که خداوند کلاس نمی‏گذارد یعنی همان کسی که عیسی مسیح را تربیت می‏کند بذر ریحان و نعنا را هم تربیت می‏کند.

منبع: باران حکمت

+ نوشته شده توسط بهاري در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 9:3 |

سالها تاریخ شمسی گشت و گشت               شادمان شد تا شنید این سر گذشت

روز میلاد امام هشتم است                           هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت

************************************************************

تـو يـادگـار هـفتمين سپيده‎اى                    شـكـوه مـاندنى‎ترين قصيده‎اى 

اشـارتـى ز بـيـكران روشنى                        كـه از ديـار بى نشان رسيده‎اى 

سـتـاره حـريـم سـبز فاطمه                        ز بـى نـهـايـت خدا دميده‎اى 

بـهـار سـبـز بـاغ‎هاى آرزو                            امـام قـصـه‎هـاى ناشنيده‎اى 

گـل نـجـيـب بـاغ آفـرينشى                         كـه در دلـم بـهـار آفريده‎اى 

تـو قـلب عاشقان هر زمانه را                      بـه لـطف و بخششت خريده‎اى 

تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا                      ز هرچه غير اوست دل بريده‎اى 

ز مـهربانى‎ات، ز دل ستانى‎ات                    چـه نقش‎ها به لوح دل كشيده‎اى 

مـيـان لالـه‎هـاى سـرخ آشنا                        غريـب آشـنـا! تو برگزيـده‎اى 

ز سـاغـر كرامـت مـحمـدى                            زلال نـور مـعـرفت چشيده‎اى 

ز بـاغ‎هـاى بـى زوال سرمدى                        سـبدسـبد گـل حضور چيده‎اى 

دلا! ز شـوق لـحـظـه زيارتى                           چـه عـاشقانه از قفس پريده‎اى!

بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم                            ز عـشق تو كه روشناى ديده‎اى 

بـه شـام غـربـت سياه عالمى                        طـلـوع فجر هشتمين سپيده اى  ‎                                                                                                                   "نسترن قدرتى

+ نوشته شده توسط بهاري در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 6:58 |

بایدها و نباید ها در روابط دختران و پسران

:یكی از مسائلی كه می باید در زمینه ازدواج مورد بحث و بررسی قرار گیرد ، جایگاه عشق در ازدواج است . به راستی به سؤالاتی كه درباره عشق و نقش آن در زندگی وجود دارد چگونه باید پاسخ گفت ؟ سؤالاتی از قبیل:عشق چیست ؟ آیا عشق گناه است ؟ آیا ازدواج بدون عشق معنایی می تواند داشته باشد ؟ عشق باید قبل از ازدواج  به وجود آید و یا بعد از آن ؟ آیا هر عشقی ضرورتاً باید منجر به ازدواج شود ؟ آیا عشق لزوماً باید انسان را به طرف انسانی دیگر سوق دهد ؟ عشق به چه عواملی بستگی دارد ؟ چگونه استمرار می یابد ؟ چگونه خاتمه می یابد ؟ و یا چگونه رشد پیدا كرده و به تعالی می رسد در ادامه ، به این گونه سئوالات پاسخ خواهیم داد، هر چند كه اذعان داریم این مطالب تمامی آنچه را كه در این زمینه می توان بیان داشت ، شامل نمی شود .

1ـ عشق عالیترین تجلی روح الهی انسان

به راستی عشق چیست ؟ عشق را می توان جاذبه و كشش قلبی انسان به سوی كمال و جمال دانست . زیبایی یكی از كمالات است و زیبایی مطلق،خداست . عشق را جز با عشق نمی توان شناخت . عشق را جز عاشق نمی تواند درك كند .اما برای نزدیك شدن موضوع به ذهن،می توانیم از مثال های موجود در مراتب پایین تر موجودات زنده استفاده نماییم. شعرا و عرفا از جذب0 پروانه به سوی شمع بسیار استفاده كرده اند . هنگامی كه شاعر می گوید :

بلبل به چمن ز آن رخسار نشان دید        پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

اشاره به جذبه عاشق به سوی معشوق دارد . از این نوع رفتارها كه تنها می تواند نوعی تقریب به ذهن را در برداشته باشد ، می توان به كشش شاخ و برگ درختان به سوی نور اشاره كرد . انسان وقتی در تاریكی قرار میگیرد ، هر نقطه نورانی او را به سمت خود می كشد و این یك كشش به سوی نور است . حیواناتی از قبیل"سوسك"به طرف تاریكی كشش دارند و وقتی جایی روشن است،به تاریكی ها پناه می برند و در نقاط و زوایای تاریك پنهان می شوند . حیواناتی وجود دارند كه به طرف جریان ها و میدان های مغناطیسی كشش پیدا می كنند ، مانند ماهی هایی كه به كمك ایجاد حوزه های مغناطیسی در دریا به دام صیادان می افتند . در مورد كوچ پرندگان شواهدی وجود دارد كه نشان می دهدآنها به سمت و سوی خاصی كشش پیدا می كنند . كششی كه شناخت و ادراك ذهن در آن نقشی ندارد . به عبارت دیگر یك كشش ،بدون آن كه موجود زنده بداند به كجا می رود . این ها مثال هایی است كه تا حدودی معنای كشش به سمت یك هدف و تجهیز یك موجود زنده برای سوق یافتن به سوی آن را نشان می دهد .

عشق در مرتبه ای بسیار عالی تر و به عنوان عالی ترین تجلی عالم هستی ، قلب انسان را به سوی كمال و زیبایی مطلق سوق می دهد . خدا انسان را به گونه ای آفریده است كه وقتی به سوی نور و وجود مطلق متمایل می شود با تمام وجود به سمت آن كشیده می شود . به این ترتیب عشق،كشش قلب انسان است به سوی خداوند . این تعبیر در قرآن كریم و در متون اسلامی باعباراتی مانند" حُب" نشان داده شده است .درقرآن كریمآمده است : اگر خدا را دوست دارید ، تبعیت من(پیامبر) را بنمایید كه در نتیجه خدا نیز شما را دوست خواهد داشت و یا زبانم را به یاد خودت گویا كن و قلبم را به عشق خودت شیفته ساز . حب یا عشق ماهیتی انسانی دارد و هدف اصلی آن نیز خداست . ولی "چرا عشقكهاصالتاً‌ می باید متوجه خدا باشد ، به انسان ها تعلق پیدا می كند ؟"سئوالی است كه می توان به این طریق به آن پاسخ داد كه عشق در مراتب پایین تر انسانی،به سمت نشانه هایی از جمال و كمال الهی كه در انسان ها به عنوان خلیفه او به ودیعت گذاشته شده است متوجه می شود . انسانی كه هنوز نمی تواند دركی از جمال و كمال مطلق داشته باشد لاجرم به سوی جمال های عینی و قابل رؤیت كشیده می شود و به سوی كمالات و عواطف انسانی كه نشانه هایی از رأفت الهی در وجود انسان هستند ، سوق پیدا می كند . به عبارت دیگر عشق یك انسان به انسان دیگر، اگر خالی از هواها و امیال باشد نشانه ای از عشق به كمال مطلق است . با این دیدگاه است كه عشق،یك كمال برای انسان محسوب می شود . قلب عاشق،اشرف بر قلب غیر عاشق است . انسان عاشق،افضل بر انسان غیر عاشق است .

برای این كه بتوانیم این نكات را بیشتر و دقیق تر توضیح دهیم می باید محورهای دیگری نیز مورد بحث قراردهیم .

تفاوت عشق با هوای نفس :

عشق را  باید عامل تكامل بخش انسان بدانیم . بنابراین باید آن را از ارضای نیازهای معمولی و مشترك حیوانی متمایز نماییم . اگر ما برای رفع نیازهای خود به چیزی یا به انسانی نیازمند باشیم ، این نیاز میان ما و آن شیء یا انسان ، نوعی وابستگی ایجاد می كند ، ولی این وابستگی را نباید با كشش عاشقانه یكی بدانیم . این را باید از نوع هوای نفس بدانیم ، حال آنكه عشق از جمله صفات برتر و متعالی انسانی است . هدف هوای نفس،ارضای خویشتن است ،  ‌ولی هدف عشق،بقا و حضور معشوق است ، حتی اگر به فنای عاشق بینجامد . بنابراین ملاك مشخص برای تمیز بین عشق و كشش امیال،در همین است كه عاشق درصدد رضایت معشوق است ، نه رضایت خویش . عاشق وقتی با معشوق كامل مواجه می شود ، می خواهد همه چیزش را ، حتی خود را از دست بدهد و عبارت معروف حافظ كه می گوید :

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست    تو خود حجاب خودی ، حافظ از میان برخیز

اشاره به این دارد كه می باید فردیت فرد و خود بودن او نیز زایل شود تا معشوق نزد وی تجلی كامل بیابد . با این توصیف باید عشق یك انسان به انسان دیگر را از تمایل و كشش مبتنی بر نیازهای وی منفك و مجزا كرد . به این ترتیب است كه اگر فردی نشانه ای از عشق را در دل خویش نسبت به فردی دیگر دارد ، می باید در درجه اول به معشوق خود بیندیشد نه به خویشتن خویش . اگر برای ارضای تمایل خود ، معشوق را بهطـُرق مختلف قربانی می كند و از آن جمله دست به عملی می زند كه آبروی وی را خدشه دار سازد ، باید مطمئن باشد كه این عشق نیست ، بلكه یك كشش از نوع حیوانی است .

3ـ عشق موجب تعالی و عفت است :

بایداین نكته رابدانیم كه عشق ، انسان را رو به رشد می برد و موجب كمال اخلاقی و عرفانی انسان می شود و از آن جمله عفت و پاكدامنی را در او افزایش می دهد . انسان عاشق می خواهد پاك زندگی كند ، به پاكی ها برسد و به سوی روشنایی ها سوق پیدا كند و شاید با همین تبیین از عشق است كه كلامی معروف از پیامبر گرامی اسلام نقل می شود كه فرمود : آن كه عاشق شود و عفت بورزد و از این عشق بمیرد ، او شهید مرده است .

4ـ عشق مكمل ازدواج است نه عامل آن :

با این بحث ، به موضوع جایگاه عشق در ازدواج وارد می شویم . سئوال این است كه اگر كسی فردی از جنس مخالف را دوست بدارد و به راستی عاشق او باشد ، آیا این امر می تواند تنها عامل تعیین كننده ازدواج آن دو به شمار آید ؟ باید در پاسخ بگوییم : نه . زیرا ازدواج در حقیقت نوعی مشاركت اجتماعی است كه در آن دوانسان باید از جهات گوناگون با یكدیگر تناسب عملی داشته باشند ، از آن جمله تناسب اعتقادی ، تناسب اجتماعی ، تناسب عقلانی و تحصیلی و امثال این موارد . انسان در ازدواج تمامی نیازهای سطوح مختلف خود را از ابتدایی ترین نیازهای حیوانی تا عالی ترین نیازهای انسانی به مشاركت می گذارد. برای تشكیل یك خانواده می باید تناسب بین دو انسان برای برآوردن تمامی نیازها در حد بالایی وجود داشته باشد . بنابراین برای ازدواج ما باید به انسانی بیندیشیم كه بتواند قسمت اعظم نیازهای مختلف ما را مرتفع كند .

به این ترتیب عشق می تواند مكمل چنین ازدواجی باشد، نه فقط عامل تعیین كنندهآن . باید اذعان كنیم كه به رغم اهمیت و تعالی عشق در زندگی ، نیازهای واقعی انسان نیز حقیقتی انكارناپذیرند . انسان عاشق نمی تواند به عشق اكتفا كند و از نیازهای خود از این طریق چشم بپوشد . از این رو بهتر است كه برای ازدواج انسانی را انتخاب كنیم كه در برآوردن نیازهای مختلف ، ما را یار ، همراه و همسر باشد ، نه اینكه تنها به دلیل عشق ، انسانی را برگزینیم كه از جهات عدیده با ما تباین ( اختلاف ) داشته باشد. ازدواجی كه بدون توجه به نیازهای گوناگون انسان ، حتی نیازهای مربوط به خورد و خواب و... صورت پذیرد و تنها بخواهد عشق را تأمین نماید ،در واقعیت بسیار زود شكست خواهد خورد .

5ـ عشق در قلب سالم جوانه می زند و در آن رشد می كند :

با این عبارت وارد این موضوع می شویم كه عشق قبل از ازدواج اساسی تر و با دوام تر است یا عشق بعد از ازدواج ؟ باید به این نكته توجه كنیم كه عشق در بستر قلب سالم ، حقیقت جو و به دور از تعصبات و هواهای نفسانی جوانه می زند و رشد پیدا می كند . در صورتی كه ما انسان ها در تلطیف و تطهیر روح خود بكوشیم ، هر روز خویش را برتر و والاتر از روز قبل قرار دهیم  و غل و غش را از درون خود برانیم، قلب را بستر جوانه زدن عشق و رشد روزافزون آن ساخته ایم . بدین ترتیب پس از آن كه انسان مناسبی را برای ازدواج برگزیدیم و با او در یك مشاركت انسانی وارد شدیم ، باید منتظر آن باشیم كه عشقی پاك میان ما زاده شود و به كمال برسد و در سایه لطف و مرحمت الهی به معشوق حقیقی متصل گردد . چنین عشقی در زندگی،روشنایی می آفریند و هر قدر زن و شوهر به پختگی و كمال نزدیكتر می شوند پاكی و خلوص این علاقه مندی را بیش از پیش در قلب خود احساس می كنند .

بنابراین بیاییم برای این كه عشق را زنده نگه داریم ، پاسدار حریم آن باشیم و آن را به عنوان گل سرسبد نعمت های الهی به انسان ها هدیه دهیم ، در كمال و صلاح درونی خویش بكوشیم و از این طریق دنیا را تبدیل به گلستان عشق كنیم .

منبع: آموزش جوانان در آستان ازدواج
+ نوشته شده توسط بهاري در جمعه 1 آبان1388 و ساعت 12:32 |

قرآن

قرآن! ای همیشه ترین کتاب! من از تو شرمنده ام!

با اینکه تو را از ابتدا برای حیات بخشیدن به دلهای مرده فرود آورده اند اما ما از تو آواز مرگی ساخته ایم برای ترحیم مردگان.

شرمنده ام از تو که جز برای بدرقه مسافر از طاقچه عزلت بیرونت نیاوردیم!

ما مقام و منزلت تو را در حد یک فالگیر مقدس پایین آوردیم.

براستی اگر طالب راه نجات و استخاره صواب بودیم آیا کلام راهگشای تو کافی نبود؟

چه شد که چشم ظاهر بین ما، حقیقت کلام تو را ندید و گوش ناشنوایمان کلام حقیقی ات را نشنید؟

 ای ناجی امت! ای قرآن!

برخی تو را از پیش و پس خواندند تا بر حافظه شان فخر فروشند!

عده ای تو را بر دانه برنجی نگاشتند تا چیره دستی و هنرنماییشان را به رخ کشند.

یکی تو را با آب طلا قاب گرفته تا خانه اش را زینت بخشد!

آن دیگری تو را دستمایه هنرنمایی ساخته و از تو فرشی آراسته تا به قیمتی هر چه گزافتر بفروشد!

اما آیا کسی برای درمان قلب نیم مرده اش، هیچ به شفاخانه تو سر زد؟

جه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای هنرنمایی و موزه سازی فرود آورده است.

ما حتی تو را در مسلخ "تلاوت"، ذبح شرعی کرده ایم که تلاوت بدون"تدبر" در معنا، معنا ندارد.

آن زمان که در محافل انس، برای خواندن یا استماع تو حضور می یافتیم، البته به وجد می آمدیم اما نه از شگفتی معانی بلند تو که از طول نفسهای قاری و از شگردهای موسیقیایی در قرائت نمایشی او.

اگر چه از این ظاهر می توان راهی به آن باطن گشود اما ما آن هدف والا را گم کردیم و این وسیله را هدف انگاشتیم.

به حفظ آیات معرفت آموز تو روی آوردیم اما نه برای کسب معرفت و توفیق عمل، بلکه برای رکوردگیری در یک فستیوال تمام عیار، که ملاک امتیاز دهی آن، خواندن شمارگان صفحات بود، گاه به شیوه معکوس، گاه از پیش و پس و گاه از بالا به پایین و همینطور.

کریمه "والسابقون السابقون" تو را شنیدیم و تو را بازیچه مسابقات هوس کردیم.

از آیات روشنگر تو، پرتویی بر نگرفتیم و در عوض به مدد تو، شغل تازه ای یافتیم، دکانی برای درآمدزایی بیشتر.

قرآن! ای روشنای هر تاریکی!

ما گمشدگان وادی جهالت، راه را گم کرده ایم، و اکنون به دستگیری تو محتاجیم بیش از همه وقت.

ما را از این خواب غفلت بیدار کن! بیدار!

منبع:

شکوری: گروه دین و اندیشه تبیان 

+ نوشته شده توسط بهاري در پنجشنبه 26 شهریور1388 و ساعت 14:15 |

الهی کفی بی عزا ان اکون لک عبدا ( خدایا همین عزت مرا بس که من بنده ی توام.)

الهی کفی بی فخرا ان تکون لی ربا ( خدایا همین افتخار مرا کافیست که تو پروردگار منی.)

انت کما احب ( تو آنچنانی که دوستت دارم )

فجعلنی کما تحب ( پس مرا آنچنان قرار بده که دوست می داری. )

************************************************

قرار بر شب قدر است، شبي كه مهربان‌ترين كلمات بر پيشاني زمين نقش مي‌بندد و مقدس‌ترين واژه‌ها اتفاق مي‌افتد، شبي كه آيه آيه روشني تفسير مي‌شود و سوره سوره زيبايي تكثير.

شبي كه فرشتگان بر آستينش سجده مي‌كنند و بر آستانش سر مي‌ستايند.

شبي كه منبع فخر است و مطلع فجر.

شبي كه مقدرات يكسال عاشقي را در بين اهالي زمين به حراج مي‌گذارند و همه فرصت تاراج «كل امر» را دارند، همه به قدر بندگي محض، بزرگي‌شان را به رخ مي‌كشند و سهم هيچكس به يغما نمي‌رود.

شب‌هاي كوفه هميشه- حتي درشب قدر- مه‌آلود است و مبهم، تا هيچ چشم نامحرمي مولا را با كوله‌باري از نان و عاطفه و خرما به تماشا ننشيند.

يا علي! تو آمدي تا پروردگار عالميان، حجت را بر خلق خويش تمام كند كه در عين قدرت، مي‌توان چون فقرا زيست و بر مسند خلافت، مي‌توان وصله بر پيراهن زد، آنقدر كه پيراهن به فرياد آيد. اي نشانه كامل اخلاص! تو را چه چيز جز لبخند رضايت خالقت راضي مي‌كرد! تو در آن خلوت‌هاي باشكوه، با خداي خود چه گفتي كه به تو صبر و پايداري كوه‌ها را بخشيد و بخشندگي باران را!

تو با خداي خود چه گفتي كه تو را عزت عدالت‌طلبي و عدالت‌جويي بخشيد و پيوسته در اين راه استوارت داشت تا عاقبت نيز جان بر سر آن نهادي؟

يا علي! ما همه چيز را مديون توئيم، هر چند ذره‌اي به آنچه تو خواستي و مي‌خواهي شباهت نداريم و اين دين، شرمنده‌مان نمي‌كند كه دست كم دست و پايي بزنيم و تلاش كنيم كه شايسته ادعاي «محب تو بودن» باشيم.

يا علي! تو را به شكوه لحظات عارفانه‌ات با محمد، خديجه، فاطمه، حسن، حسين، عباس، زينب، ابوذر، مقداد، سلمان، ميثم و ديگراني كه چشم اميدشان به استواري و مردانگي تو بود، خدايت را سوگند بده كه آبي بر چشمان خواب‌آلوده ما بزند و شبستان سرد تنهايي‌هاي جانكاه بشر را با نور معرفت و ايمان خود، گرما ببخشد، دل‌هايمان را يكي كند و... چه بگويم؟

وقتي نام كوفه و علي مي‌آيد، تمام شعرهاي شفاف‌ آفرينش كبود مي‌شوند، «علي» روشن‌ترين اتفاق خلقت مي‌ماند و «كوفه» كبودترين حادثه هستي.

تقدير قدر براي ما آن مي‌شود كه شرمنده‌ترين تيغ تحجر زلال‌ترين لبخند را در محراب نور «رستگار» كند.

يا علي! از خدا بخواه به ما شايستگي فهم و درك جگري را كه براي جهل ما خونابه كردي و چشمي را كه براي ديدن بارقه اندكي از ايمان، به نگاه مرده ما دوختي، بدهد. خدا را چه ديدي؟ شايد كوير تشنه دل‌هاي ما نيز به باران عشق و طراوت معرفت و سرسبزي ايمان، آراسته شد، زان پيش كه مجالي نماند كه آدمي، آهي است و دمي!

سيد داوود تديني

+ نوشته شده توسط بهاري در سه شنبه 17 شهریور1388 و ساعت 23:42 |
انتظارات امام حسن(ع) از شيعيان
انتظارات امام حسن(ع) از شيعيان

نويسنده: جواد خرميان
نوشتاری که پیش رو دارید بیان برخی انتظارات و توصیه های امام حسن مجتبی(علیه السّلام) است به امت اسلامی بخصوص شیعیان و کسانی که خواهان دستیابی به هدایت الهی و صراط مستقیم هستند. با هم این مطلب را که از سایت تبیان انتخاب شده، از نظر می گذرانیم.

1- خدا محوری

از مهمترین انتظاراتی که تمام انبیا و اولیا از بندگان خدا، داشته اند و دارند این است که مردم در کارها و رفتارها خدا محور باشند و رضایت الهی و خداوندی را در تمام امور، محور و اساس قرار دهند.
امام حسن مجتبی(علیه السّلام) نیز که خود خدامحور و سراپا اخلاص بود، از امت اسلامی و شیعیان خویش انتظار دارد که رضایت الهی را محور فعالیت خویش قرار دهند. این توقع را گاه با بیان زیان مردم محوری و خارج شدن از محور رضایت الهی ابراز می دارد، آنجا که فرمود: «من طلب رضی الله بسخط الناس کفاه الله امور الناس و من طلب رضی الناس بسخط الله و کله الله الی الناس؛ (1) هر کس رضایت خدا را بخواهد هرچند با خشم مردم همراه شود؛ خداوند او را از امور مردم کفایت می کند و هر کس که با به خشم آوردن خداوند، دنبال رضایت مردم باشد، خدا او را به مردم وامی گذارد.»
حضرت گاه فوائد خدا محوری و در نظر گرفتن رضایت الهی را به زبان می آورد و می فرماید: «انا الضامن لمن لم یهجس فی قلبه الا الرضا ان یدعو الله فیستجاب له(2) من ضمانت می کنم برای کسی که در قلب او چیزی نگذرد جز رضا ]ی خداوندی[، که خداوند دعای او را مستجاب فرماید.»
راوی از حضرت امام حسن(علیه السّلام)این مهم را چنین نقل می کند: امام حسن روز عید فطر بر گروهی از مردم گذر کرد که مشغول بازی و خنده بودند، بالای سر آنها ایستاد و فرمود: «اتن الله جعل شهر رمضان مضمارا لخلقه فیستبقون فیه بطاعته الی مرضاته فسبق قوم ففازوا و قصر آخرون فخابوا؛(3) به راستی، خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه برای خلق قرار داده است تا به وسیله طاعت او برای جلب رضایت خداوند بر یکدیگر سبقت گیرند. مردمی سبقت گرفتند و کامیاب گشتند و دیگران کوتاهی کردند و ناکام ماندند.»
رسیدن به رضایت الهی آرزوی تمام انبیا بود.لذا در روایت آمده است که «موسی(علیه السّلام) عرض کرد: خدایا! مرا به عملی راهنمایی کن که با انجام آن به رضایت تو دست یابم. خداوند وحی کرد که ای فرزند عمران! رضایت من در سختی و گرفتاری تو است که طاقت آن را نداری. موسی به سجده افتاد و مشغول گریه شد...، سرانجام وحی شد که ای موسی! رضایت من در رضایت تو به قضا و تقدیرات من است.»(4)

2- فراگیری دانش

علم و دانش کلید خیرات و دستیابی به سعادت است. بدون دانش نه راه سعادت معلوم است و نه حرکت ممکن؛ به همین جهت از مهم ترین ماموریتهای انبیا در طول تاریخ، تعلیم کتاب و آموزش مسائل دینی و تربیتی بوده است. از مهمترین توقعات امامان معصوم علیهم السلام از مسلمانان این است که اهل دانش و فراگیری حکمت باشند.
امام حسن مجتبی(علیه السّلام) فرمودند: «علم الناس علمک و تعلم علم غیرک؛ (5) دانش خود رابه مردم بیاموز و دانش دیگران را یادگیر.»
خداوند تمام امکانات فراگیری دانش را در اختیار ما قرار داده است. لذا لازم است که از چشم و گوش و فرصتها بیشترین استفاده را ببریم و با فراگیری دانش، شک و شبهه را از دل و درون خویش بیرون برانیم.
چنانکه حضرت می فرماید: «ان ابصر الابصار ما نفذ فی الخیر مذهبه و اسمع الاسماع ما وعی التذکیر و انتفع به واسلم القلوب ما طهر من الشبهات؛ به راستی، بیناترین دیده ها آن است که در خیر نفوذ نماید، و شنواترین گوشها آن است که تذکرات ]دیگران[ را بشنود و از آن بهره مند شود و سالم ترین دلها آن است که از شک و شبهه پاک باشد.(6)

3- اندیشیدن و تفکر

علم و دانش آنگاه نتیجه بخش خواهد بود که با تفکر و تدبر همراه باشد. خواندن و فراگیری قرآن نیز آنگاه مفید و مثمر است که با تدبرو تفکر همراه شود. از مهمترین انتظاراتی که امامان ما از شیعیان خویش داشته و دارند، این است که اهل اندیشه و تفکر باشند، آنان این توقع را با بیانهای مختلف ابراز نموده اند.
امام مجتبی(علیه السّلام) می فرماید: «اوصیکم بتقوی الله و ادامه التفکر، فان التفکر ابو کل خیر و امه(7) شما ]شیعیانم[ را به تقوا و اندیشیدن دائم سفارش می کنم؛ زیرا تفکر، پدر و مادر ]و ریشه و اساس[ تمامی خوبیها است.»
در جای دیگر فرمود: «علیکم بالفکر فانه مفاتیح ابواب الحکمه (8) بر شما ]شیعیان[ لازم است که اندیشه کنید؛ زیرا فکر، کلیدهای درهای حکمت است.»
راستی اگر امت اسلامی بیشتر اندیشه وتفکر می کردند و به آن عمل می نمودند، این همه عقب ماندگی و مشکلات نداشتند و این همه محل تاخت و تاز استعمارگران و ابرقدرتها قرار نمی گرفتند.
گاه دل مولا امام حسن بدرد آمده و با زبان گلایه اظهار می دارد: «عجبت لمن یتفکر فی ماکوله کیف لایتفکر فی معقوله فیجنب بطنه ما یؤذیه و یودع صدره ما یردیه؛ (9) در شگفتم از کسی که در ]چگونگی استفاده از[ خوراکیهای خود اندیشه می کند ولی درباره معقولات خویش اندیشه نمی کند. از آنچه معده اش را اذیت می نماید دوری می کند، در حالی که سینه ]و روح[ خود را از پست ترین چیز پر می کند.»
راستی در کدام مکتب و مذهب جز اسلام و تشیع پیدا می کنید که این همه بر علم و دانش، تدبر و تفکر، اندیشه وتعقل سفارش و تاکید نموده باشند.

4- تلاش و کوشش

فکر و اندیشه، و یا تامل و تدبر، آن گاه ارزش حقیقی و عینی خویش را نشان می دهد که منجر به عمل و تلاش و سعی و کوشش شود، وگرنه تفکری که منهای عمل باشد، ارزش واقعی نخواهد داشت. در واقع فکر مطلوب و کارساز است که به عمل و تلاش بینجامد.
یکی از انتظارات امام حسن(علیه السّلام) این است که بندگان الهی در کنار علم و اندیشه، اهل تلاش و عمل باشند. آن حضرت فرمود: «این بندگان خدا! پروا پیشه باشید و برای رسیدن به خواسته ها تلاش کنید و از کارهای ناروا بگریزید و قبل از آنکه ناگواریها به شما روی آورند و نابودکننده لذات ]یعنی مرگ[ فرا رسد به کار]های نیک[ مبادرت ورزید که نعمتهای دنیا دوام ندارند و ]کسی از[ خطرات و بدیهای آن در امان نیست. ]دنیا[ فریبکار زودگذر و تکیه گاهی سست و بی اساس است.»(10)
نکته دیگری را که حضرت مجتبی علاوه بر اصل تلاش و عمل گوشزد می کند و انتظار دارد که به آن توجه شود، این است که انسان هم باید برای دنیا کار و تلاش کند و هم برای آخرت. کلام نغز و دلنشین امام در این باره چنین است: «واعمل لدنیاک کانک تعیش ابدا و اعمل لاخرتک کانک تموت غدا؛(11) برای دنیایت چنان کار کن که گویا برای همیشه ]دراین دنیا[ خواهی بود. و برای آخرتت ]نیز چنان[ سعی و تلاش کن که گویا فردا از دنیا خواهی رفت.»
طالب علمی به عالمی گفت: نیمه شبها و قبل از سحرها بیدار می شوم، درس بخوانم بهتر است و یا نماز شب؟ عالم در جواب او گفت: کاری کن که هم درس بخوانی و هم نماز شب. نه درس فدای نماز شب و عبادت شود، و نه عبادت فدای درس و منبر، نه کار بخاطر عبادات مستحبی و ... کنار گذاشته شود، و نه عبادات واجب و مقداری مستحب بخاطر کار یا اضافه کاری به تاخیر افتاده و یااز دست برود.

5- صبر و بردباری

دنیا از یک سو جای حوادث و مصائب است و از طرف دیگر، انجام عبادات و کنترل شهوات نیاز به قدرت و نیرو دارد، آنچه انسان را در مقابل حوادث و مصائب، نیرومند و مقاوم می سازد، صبر و بردباری است و آنچه انسان را بر انجام عبادات نیرو و توان می بخشد، استقامت و پایداری است و آنچه انسان را بر شهوات غالب و پیروز می سازد، صبر و پایداری است. از انتظارات مهم امام حسن مجتبی(علیه السّلام) این است که مسلمانان و پیروان او در تمام مراحل زندگی صابر و بردبار باشند، حضرتش در این زمینه دلسوزانه می فرماید: «جربنا و جرب المجربون فلم نر شیئا انفع وجدانا و لا اضرفقدانا من الصبر نداوی به الامور؛ (12) تجربه ما و دیگران نشان می دهد که چیزی نافع تر از داشتن صبر و زیانبارتر از فقدان بردباری دیده نشده است، صبری که بوسیله آن تمام ]دردها و[ امور درمان می شود.»
راستی که باید گفت:
صدهزاران کیمیا حق آفرید
کیمیایی همچو صبر، آدم ندید
امام مجتبی(علیه السّلام) در کلام دیگری فرمود: «الخیر الذی لا شر فیه الشکر مع النعمه و الصبر علی النازله ؛ خیری که شر ندارد، شکر در حال نعمت و بردباری در مقابل ناگواری است.»(13)
کلید صبر کسی را باشد اندر دست
هر آینه در گنج مراد بگشاید
به شام تیره محنت بساز وصبر نما
که عاقبت سحر از پرده رو بنماید

6- دقت در دوستیابی

رفیق و دوست عمیق ترین تاثیر را بر زندگی و رفتار انسان دارد، تا آنجا که گفته شده: «المرء علی دین خلیله؛ انسان بر آیین رفیقش است.» به این علت در قرآن و روایات، سخت بر آیین دوست یابی تاکید و سفارش شده است. امام حسن مجتبی(علیه السّلام) نیز از نزدیکترین افراد خانواده تا مسلمانان انتظار دارد که در انتخاب دوست و رفیق دقت بخرج دهند و مراقب باشند که در دام دوستان ناباب گرفتار نشوند.
در سفارشی به یکی از فرزندان خویش فرمود: «یا بنی لانواخ احدا حتی تعرف موارده و مصادره، فاذا استنبطت الخبره و رضیت العشره فاخه علی اقاله العثره و المواساه فی العسره ؛ (14) پسرم! با هیچ کس برادری ]و دوستی[ مکن مگر آنکه ]اول[ بدانی کجا رفت و آمد دارد و از چه خانواده ای می باشد، هرگاه به این مسئله پی بردی ومعاشرت و دوستی او را ]طبق معیارها[ پسندیدی، پس با او برادری ]و دوستی[ کن، در گذشتن از لغزشها و همدردی در سختی.»
حضرت در این باره فقط به سفارش اکتفا نکرده ، بلکه گاه به معرفی الگوهای عینی، و دوستانی که خود براساس معیارهای مطلوب انتخاب نموده می پردازد، و درباره یکی از دوستان خود چنین می فرماید: «او از دیدگاه من از همه مردم بزرگتر بوده و اساس بزرگی او به دیده من کوچکی دنیا در دیده او بود، از سلطه جهالت برون بود. دست دراز نمی کرد مگر نزد کسی که مورد اعتماد بود و سودی در آن وجود داشت، نه شکایتی داشت و نه خشمگین و ناخشنود بود، بیشتر روزگارش را خاموش بود، پس هنگامی که سخن می گفت بر گویندگان و زبان آوران غلبه می یافت. مردی افتاده بود و مردم ناتوانش می انگاشتند؛ اما همین که زمان تلاش و جدیت فرا می رسید، شیر بیشه را می ماند!»
حضرت در ادامه بیان اوصاف دوست خوبش می فرماید: چون با دانشمندان جمع می شد به شنیدن، بیشتر شیفته بود تا به گفتن. اگر در سخن مغلوب می شد، در خاموشی مغلوب نمی گشت. آنچه را انجام نمی داد نمی گفت، ولی کارهایی انجام می داد که آن را به زبان نمی آورد. اگر در مقابل دو کار قرار می گرفت که نمی دانست کدامیک از آن دو خداپسندانه تر است، آن را که نفسش می پسندید انجام نمی داد، هیچ کس را به کاری که زمینه عذر در آن بود سرزنش نمی کرد. (15)

پي‏نوشت‏ها:

1- محمدی ری شهری، میزان الحکمه ، ج 4 ص .153
2- بحارالانوار، ج 43، ص .351
3- تحف العقول، ص .410
4- منتخب میزان الحکمه، محمدی ری شهری، ص 221، شماره .2628
5- بحارالانوار، ج 75، ص .111
6- تحف العقول، ص 408،
7- مجموعه ورام، ج 1، ص .53
8- میزان الحکمه، ج 8، ص .245
9- بحارالانوار، ج 1، ص .218
10- بحارالانوار، ج 75، ص .109
11- بحارالانوار، ج 44، ص .139
12- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص .320
13- تحف العقول ص .404
14- همان، ص .404
15- همان، ص .406

+ نوشته شده توسط بهاري در جمعه 13 شهریور1388 و ساعت 7:45 |
آمـد بهــار دلهـا ، غم را زدل درو كن
عشق وصـال جانان ، در سينه جستجو كن

‎‎می بـارد از محبت ، ابـر عنـايت يــار
تن را به زير بـاران ، مسـتانه شستشو كن

در خلوت شـبانه ، بـا يـاد او عجين شـو
با آب چشمه حق ، بنشين  دمی وضــو كن

زمـزمـه نيـايش ، جـاری نمـا به قلبت
با ذره ذره جــان ، بـا او گفتــگو كن

بگشـا به روی دستت ، اعجـاز پاك احمد
گنجينــه صفــا را ، جانانه زير و رو كن

از خرمن عطايش ، بر چين خوشه ای چند
ويـــرانه نيـازت ، مملو ز عشـق او كن

آن خرقه ريا را ، همچون ‹‹رهـا›› بيفكن
زين فرصت طلايی ، رو حفظ آبرو كن

 

+ نوشته شده توسط بهاري در شنبه 31 مرداد1388 و ساعت 1:6 |
سوالی را در مورد فلسفه وجودی شیطان مطرح فرموده اند که ما در اینجا سعی می کنیم تا حد ممکن جوابگو باشیم در صورت قانع نشدن ما حاضریم بصورت شفاهی و کتبی در خدمتشان باشیم.

قبل از هر چیزی بایستی عرض کنم که قانون و حکمتی که خداوند در طبیعت قرار داده است بر اساس حرکت است و تمام ذرات عالم جهت توسعه پایدار همواره در حرکتند .و این حرکت زمانی وجود دارد اختلاف و یا تضادی در پدیده ها وجود داشته باشد. به عبارت دیگر تضاد عامل  حرکت است.

مانندانواع میکروبها و  انسانها و جنیان شرور که موجب اختلال و تلاطم و حرکت در نظام هستی می گردند.

بسیارى سؤال مى کنند که اگر انسان براى تکامل و نائل شدن به سعادت از طریق بندگى خدا آفریده شده، وجود شیطان که یک موجود ویرانگر ضد تکاملى است چه دلیلى مى تواند داشته باشد؟ آنهم موجودى هوشیار، کینه توز، مکار، پرفریب و مصمم! اما اگر اندکى بیندیشیم خواهیم دانست که وجود این دشمن نیز کمکى است به پیشرفت تکامل انسانها. راه دور نرویم همیشه نیروهاى مقاوم در برابر دشمنان سرسخت جان مى گیرند، و سیر تکاملى خود را مى پیمایند. فرماندهان و سربازان ورزیده و نیرومند کسانى هستند که در جنگهاى بزرگ با دشمنان سرسخت درگیر بوده اند. سیاستمداران با تجربه و پرقدرت آنها هستند که در کوره هاى سخت بحرانهاى سیاسى با دشمنان نیرومندى دست و پنجه نرم کرده اند. قهرمانان بزرگ کشتى آنها هستند که با حریفهاى پر قدرت و سرسخت زورآزمائى کرده اند. بنابراین چه جاى تعجب که بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و پى گیر در برابر شیطان روز به روز قویتر و نیرومندتر شوند! دانشمندان امروز در مورد فلسفه وجود میکربهاى مزاحم مى گویند: اگر آنها نبودند سلولهاى بدن انسان در یک حالت سستى و کرخى فرو مى رفتند، و احتمالاً نمو بدن انسانها از 80 سانتیمتر تجاوز نمى کرد، همگى به صورت آدمهاى کوتوله بودند، و به این ترتیب انسانهاى کنونى با مبارزه جسمانى با میکربهاى مزاحم نیرو و نمو بیشترى کسب کرده اند. و چنین است روح انسان در مبارزه با شیطان و هواى نفس.

اما این بدان معنا نیست که شیطان وظیفه دارد بندگان خدا را اغوا کند، شیطان از روز اول خلقتى پاک داشت، مانند همه موجودات دیگر، انحراف و انحطاط و بدبختى و شیطنت با اراده و خواست خودش به سراغش آمد، بنابراین خداوند ابلیس را از روز اول شیطان نیافرید، او خودش خواست شیطان باشد ولى در عین حال شیطنت او نه تنها زیانى به بندگان حق طلب نمى رساند بلکه نردبان ترقى آنها است. منتها این سؤال باقى مى ماند که چرا درخواست او را درباره ادامه حیاتش پذیرفت، و چرا فوراً نابودش نکرد؟! پاسخ این سؤال همانست که در بالا گفته شد و به تعبیر دیگر: عالم دنیا میدان آزمایش و امتحان است (آزمایشى که وسیله پرورش و تکامل انسانها است). و مى دانیم آزمایش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها امکان پذیر نیست. البته اگر شیطان هم نبود هواى نفس و وسوسه هاى نفسانى انسان را در بوته آزمایش قرار مى داد، اما با وجود شیطان این تنور آزمایش داغتر شد، چرا که شیطان عاملى است از برون و هواى نفس عاملى است از درون!

در جهان بینی اسلامی در جهان، آفریده ای که نبایست آفریده شده باشد و یا بد آفریده شده باشد وجود ندارد، همه چیز زیبا آفریده شده و همه چیز بجا آفریده شده و همه چیز مخلوق ذات احدیت است. قلمروی شیطان " تشریع " است نه " تکوین "، یعنی قلمروی شیطان فعالیتهای تشریعی و تکلیفی بشر است. شیطان فقط در وجود بشر می تواند. نفوذ کند نه در غیر بشر. قلمروی شیطان در وجود بشر نیز محدود است به نفوذ در اندیشه او نه تن و بدن او. نفوذ شیطان در اندیشه بشر نیز منحصر است به حد وسوسه کردن و خیال یک امر باطلی را در نظر او جلوه دادن.

قرآن این معانی را با تعبیرهای " تزیین "، " تسویل "، " وسوسه " و امثال اینها بیان می کند، و اما اینکه چیزی را در نظام جهان بیافریند و یا اینکه تسلط تکوینی بر بشر داشته باشد، یعنی به شکل یک قدرت قاهره بتواند بر وجود بشر مسلط شود و بتواند او را بر کار بد اجبار و الزام نماید، از حوزه قدرت شیطان خارج است. تسلط شیطان بر بشر محدود است به اینکه خود بشر بخواهد دست ارادت به او بدهد: «انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون* انما سلطانه علی الذین یتولونه» (نحل/ 99 و 100)؛ همانا شیطان بر مردمی که ایمان دارند و به پروردگار خویش اعتماد و اتکا می کنند تسلطی ندارد، تسلط او منحصر است به اشخاصی که خودشان ولایت و سرپرستی شیطان را پذیرفته و می پذیرند.

قرآن از زبان شیطان در قیامت نقل می کند که در جواب کسانی که به او اعتراض می کنند و او را مسؤول گمراهی خویش می شمارند می گوید: «و ما کان لی علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی و لوموا انفسکم» (ابراهیم/ 22)؛ من در دنیا قوه اجبار و الزامی نداشتم. حدود قدرت من فقط " دعوت " بود. من شما را به سوی گناه خواندم و شما هم دعوت مرا پذیرفته و اجابت کردید، پس مرا ملامت نکنید، خویشتن را ملامت کنید که به دعوت من پاسخ مثبت دادید. ارتباط من با شما صرفاً در حدود " دعوت " و " اجابت " بوده و بس. فلسفه و حکمت این اندازه تسلط شیطان بر بشر، " اختیار " انسان است. مرتبه وجودی انسان ایجاب می کند که حر و آزاد و مختار باشد. موجود مختار همواره باید بر سر دو راه و میان دو دعوت قرار گیرد تا کمال و فعلیت خویش را که منحصراً از راه " اختیار " و " انتخاب " بدست می آید تحصیل کند.

در جهان بینی اسلامی، هیچ موجودی نقشی در آفرینش به صورت استقلال ندارد. قرآن برای هیچ موجودی استقلال قائل نیست. هر موجودی هر نقشی را دارد بصورت واسطه و مجرا واقع شدن برای مشیت و اراده بالغه الهیه است. قرآن برای فرشتگان، نقش واسطه بودن برای انفاذ مشیت الهی در خلقت قائل است، ولی برای شیطان حتی چنین نقشی نیز قائل نیست. شیطان از نظر قرآن به هیچ وجه قطبی در مقابل خداوند نیست، حتی قطبی در برابر فرشتگان که به اذن پروردگار دست اندر کار خلقت اند و مجری مشیت الهی در آفرینش اشیاء می باشند، نیز نیست.

شیطان از نظر قرآن مصداق: «الذی احسن کل شیء خلقه»؛ همان کسى که همه چیز را نیکو آفرید، و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد''. (سجده/ 7) و همچنین مصداق: «ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی»؛ گفت: پروردگار ما کسى است که آفرینش هر چیزى را به او عطا کرده سپس هدایتش نموده است. (طه/ 50) است. وجود شیطان و شیطنت و اضلال او خود مبنی بر حکمت و مصلحتی است، و به موجب همان حکمت و مصلحت، شیطان شر نسبی است نه شر حقیقی و واقعی و مطلق. از همه شگفت تر این است که بر حسب منطق قرآن، خدا خودش به شیطان، پست " اضلال " و " گمراه سازی " را اعطاء فرموده است.

در این باره قرآن کریم می فرماید: «و استفزز من استطعت منهم بصوتک و اجلب علیهم بخیلک و رجلک و شارکهم فی الاموال و الاولاد وعدهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا» (اسراء/ 64) در اینجا، خدا شیطان را مخاطب ساخته به وی فرمان می دهد که: ''هر که را از فرزندان آدم می توانی بلغزان، با سواره نظام و پیاده نظامت بر آنان بتاز، در ثروت و فرزند شریکشان شو و نویدشان ده، شیطان جز دروغ و فریب نویدشان نمی دهد. گوئی شیطان آمادگی خود را برای تحویل گرفتن پست اضلال، اعلام می دارد آنجا که می گوید: «فبما اغویتنی لاقعدن لهم صراطک المستقیم* ثم لاتینهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اکثرهم شاکرین» (اعراف/ 16 و 17)؛ به این سبب که مرا گمراه ساختی، بر سر راه ایشان خواهم نشست، آنگاه از پیش رو و از پشت سرشان، و از راست و از چپشان خواهم آمد و بیشتر آنان را سپاسگزار نخواهی یافت.

البته معنی و مفهوم اضلال و قلمروی شیطان در این پست همان وسوسه است و نه بیشتر، یعنی هیچگونه اجبار و الزامی نسبت به بشر در کار نیست، هر چه هست " وسوسه " است و " دعوت " است و " تزیین " است و " تسویل ". قرآن برای شیطان و جن، نقشی در تکوین قائل است اما مجموعاً از نقش انسان برتر و بالاتر نیست. قرآن مسأله شیطان را به شکلی طرح کرده است که کوچک ترین خدشه ای بر توحید ذاتی و اصل «لیس کمثله شیء»؛ چیزی همانند او نیست. (شوری/ 11) و همچنین بر توحید در خالقیت و اصل «الا له الخلق و الامر»؛ آگاه باش که خلق و امر از آن اوست. (اعراف/ 54) «قل الله خالق کل شیء»؛ بگو خداوند آفریننده هر چیزی است. (رعد/ 16)، «و لم یکن له شریک فی الملک»؛ نه در فرمانروایی شریکی دارد. (اسراء/ 111)

+ نوشته شده توسط بهاري در سه شنبه 27 مرداد1388 و ساعت 22:58 |

اين روزها، نسيم خوش ماه مبارك شعبان وزيدن گرفته است. ماه مبارك و پر بركتي كه سرشار از زيبايي ها و لطافت هاست . شعبان آخرين گام، قبل از مهماني بزرگ ماه رمضان است.

بزرگان، پيوسته ماه شعبان را مقدمه ورود به «ضيافة ‏الله‏» در ماه رمضان دانسته ‏اند. از اين‏رو، كسب آمادگيهاى فكرى و روحى براى درك هر چه بيشتر فيض معنوى ‏از اين «مهمانى خدا»، لازم است.

«شعبان» هم، ماه دعا و ذكر و ياد و توجه و عبادت و استغفار است. بنده خاضع هر شبانه روز پنج نوبت، چراغ دل قامت به نورى مى‏افرازد، تا فارغ از حجابها، جلوه ‏هاى آشكار يار را در وسعت آفرينش به تماشا برخيزد و سفر معنويت و عرفان را، ره توشه ‏اى بايسته فراهم آورد. از روشنايى تا روشنايى، پنج نوبت بلور نازك دل در خود مى‏شكند تا در سايه عطوفت بى ‏مرز محبوب، پيوند گيرد و آينه تجلى نور خدا شود.


مناجات شعبانيه، سهمى از اين ره توشه دارد كه امامان معصوم عليهم السلام بر خواندن آن استمرار داشته ‏اند. خوان رحمت الهى در ماه شعبان گسترده‏ تر است، و «مناجات»، وسيله حضور در كنار اين مائده معنوى است. نمازگزاران و متهجدان و نيايشگران، در محرابى مى ‏ايستند كه همه عارفان و سالكان و پيامبران و امامان، مقيم و معتكف آن بوده ‏اند. اهل دعا، پيمانه از بحر بيكران رحمت خدا مى ‏كشند و مستانِ سر خوشِ باده ‏هاى سحرگاهى و شبهاى پر ستاره و روشن از تهجد و سجودند.

بارى، ايام ما با عبادت و عمل صالح ما «مبارك» مى‏شود و اگر به غفلت و سستى بگذرد، «بى‏بركت» خواهد شد.

در فضيلت و اعمال ماه شعبان است بدانيم كه شعبان ماه بسيار شريفى است و منسوب است به حضرت سيد انبياء صَلَّى اللَّه عَليه وَ اله و آن حضرت اين ماه را روزه مى داشت و وصل مى كرد به ماه رمضان و مى فرمود شعبان ماه من است هر كه يك روز از ماه مرا روزه بدارد بهشت او را واجب شود.

اعياد خجسته شعبانيه

سوم شعبان – ميلاد مبارک سومين امام معصوم، حسين بن علی حضرت اباعبدالله (ع)، سرور آزادگان جهان، دومين ثمره پيوند فرخنده على (ع) و حضرت فاطمه، دختر پيامبر اسلام (ص) در خانه وحى و ولايت؛ روز پاسدار.

چهارم شعبان- ميلاد با سعادت حضرت ابوالفضل العباس (ع)، سمبل مقاومت و وفاداری در راه آرمان مقدس جهاد فی سبيل الله و پرچم گذشت و فداكارى و جانبازى در صحراى كربلا؛ روز جانباز.

پنجم شعبان - ميلاد مسعود زينت عبادت كنندگان و سرور نيايشگران، معصوم چهارم حضرت امام على بن الحسين زين العابدين صلوات الله و سلامه عليه. و دوازده شعبان تولد حضرت علی اکبر(ع) و....

نيمه شعبان - فرخنده‌ ميلاد دوازدهمين پيشواى معصوم، حضرت حجة بن الحسن المهدى، امام عصر و زمان - عجل الله تعالى فرجه - گلشن‌‏‎ گل‏‎ فروز‏‎ مهر گيتي‏‎ آل ‌محمد (ص)، مصلح الهى و طلايه دار رهايى بشر.

نیمه شعبان را می توان تولد دوباره انسان به شمار آورد ، روز بیداری و آگاهی دل های مرده است روز شادی مومنان و بیداری جهان منتظر است . 

يكى از مسائل و امورى كه فرق اسلام بر آن،اجتماع و اتفاق نموده‏اند،ظهور مهدى اهل بيت‏حضرت قائم آل محمد-صلوات الله عليهم اجمعين- در آخر الزمان است كه همه متفق الكلمه انتظار يك قيام روحانى

جهانى و ظهور مصلحى  را مى‏كشند كه عدالت اجتماعى و نظام جهان را بر اساس ايمان به خدا و احكام

دين اسلام ‏برقرار سازد و دنيا را از چنگال ستمكاران و جباران نجات بخشد و پرچم عزيز اسلام را در تمام نقاط به اهتزاز در آورد.

همه چشم به راهند و انتظار دارند كه شايسته‏ترين فرزندان پيغمبر قيام كرده،آئين توحيد و رسم برادرى و

مساوات اسلامى را زنده نموده بشر را از نعمت آسايش بهره‏مند سازد و موجبات تفرقه و محروميت و

ناكامى را از ميان بردارد.

بديهي است كه منتظران مصلح خود بايستي صالح باشند.

   اما منتظرين امام زمان (عج)  در اين زمانه چند گروه هستند :

الف- منتظرين گمراه : اينها كساني هستند كه نشسته‌اند و دست روي دست گذاشته‌اند تا حضرت تشريف بياورند و  كارها را اصلاح نمايند.

ب – منتظرين مخرّب : اينها كساني هستند كه هم گناه مي‌كنند و هم دعوت به گناه مي‌كنند به اميد اينكه عالم از ظلم و جور اشباع شود تا حضرت ظهور كنند !

ج – منتظرين غافل : اينها كساني هستند كه براي ظهور حضرت دعا مي‌كنند، ختم مي‌گيرند ولي در بند اصلاح خود و زن و و بچه و  خانواده نيستند.

د – منتظرين عاقل و عادل : اينها كساني هستند كه دائم به ياد خدا و در فكر اصلاح خود و خانواده و بندگان خدا هستند.

سه گروه اول وقتي امر ظهور واقع شود اگر خدا و امام زمان (عج) دستگيري نكنند جزء خوارج زمان خود مي‌شوند، مگر دسته ی چهارم كه دائم به فكر امر به معروف و  نهي از منكر و اصلاح خود، ‌خانواده و اجتماع هستند.

+ نوشته شده توسط بهاري در دوشنبه 12 مرداد1388 و ساعت 18:51 |

+ نوشته شده توسط بهاري در یکشنبه 14 تیر1388 و ساعت 19:19 |

ماه مبارک رجب آمده تا دلهای مجذوب را به ميهمانی شعبان ببرد.

رجب واقعاً ماه خداست. ماهی که تلنگری به دلت ميخورد که معبودت را چگونه می پرستی و....

خوشا به حال آنانکه رجب را از پيشگاه معبود شروع کردند و به سوی نور شتافتند.

ماه رجب

ماه رجب هفتمین ماه از ماههای قمری، ماهی بسیار شریف و از ماههای حرام است. رجب نام نهری است در بهشت که از عسل شیرین‌تر و از شیر سفیدتر است و هر کس در این ماه روزه دارد، از آن نهر آب می نوشد. به ماه رجب، رحب الأصب، یعنی ماه ریزش رحمت خداوند بر مردم نیز می‌گویند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:«ماه رجب برای امت من «ماه استغفار» است. رجب ماه خدا و ماه شعبان ماه من و ماه رمضان ماه امت من است. کسی که یک روز از ماه رجب را روزه گیرد، مستوجب خشنودی خداوند گردد، غضب الهی از او دور می‌گردد و دری از درهای جهنم به روی او بسته می‌شود.»

در حدیث دیگری آمده است که هر کس سه روز آن را روزه دارد بهشت بر او واجب گردد.
در ماه رجب دعاها و اعمال خاصی وارد است که مهمترین آنها « اعمال ایام البیض » (13 تا 15 ماه) و اعمال ام داوود و برنامه اعتکاف است.
این اعمال در کتاب شریف مفاتیح الجنان محدث قمی گردآوری شده است.
حوادث تاریخی و مذهبی بسیاری در ماه رجب روی داده است که در زیر به آن اشاره می‌شود:
ولادت حضرت امام محمد باقر علیه السلام در سال 57، امام محمد تقی علیه السلام در سال 195، میلاد امام علی علیه السلام در کعبه، مبعث پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم، شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام در سال 182 و شهادت امام علی النقی علیه السلام در سال 254، وفات ابراهیم فرزند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در سال دهم هجرت، وفات ابوطالب علیه السلام در سال دهم بعثت، رحلت حضرت زینب (بنا به نقلی) و درگذشت ابن سکیت، در سال 244 قمری.

+ نوشته شده توسط بهاري در چهارشنبه 3 تیر1388 و ساعت 18:55 |

فخر زمان فاطمه اطهری         پیک خدارا چه نکو دختری
ام ابیها،لقبت ، زین سبب        کز حسبت ، دخت پدر پروری
گوهر یک دانه دریای وحی         رحمت حق ، شافعه محشری
زهد و صلاح و شرف و فضل را       هم قدر و هم قدم حیدری
یازده اختر که درخشش گرفت        در فلک دین ، همه را مادری
نسل فزاینده و پاینده را          کوثر گویند ، تو آن کوثری
ملک تو مرز ملکوت خداست         کی به هوای فدک و خیبری
آنچه که در وصف تو گویند باز       بر تر و والاتر والاتری

"الهی قمشه ای"

Divider

بخشی از فرمایشات حضـرت زهـرا(س) در آن سخنزانـى معروفـش در مسجـد :

خـداونـد ايمـان را بـراى تطهيـر شمـا از شـرك قـرار داد،

و نماز را براى پاك شدن شما از تكبر،

و زكـات را بـراى پـاك كـردن جـان و افزونـى رزقتان،

و روزه را براى تثبيت اخلاص،

و حج را براى قوت بخشيدن دين ،

و عدل را براى پيراستن دلها،

و اطاعت ما را براى نظم يافتن ملت،

و امـامت مـا را بـراى در امـان مـانـدن از تفرقه،

و جهاد را براى عزت اسلام،

و صبر را براى كمك در استحقاق مزد،

و امـر به معروف را بـراى مصلحت و منـافع همگـانـى ،

و نيكـى كـردن به پـدر و مـادر را سپـر نگهدارى از خشـم ،

و صله ارحام را وسيله ازدياد نفرات،

و قصاص را وسيله حفظ خون ها،

و وفـاى به نذر را بـراى در معرض مغفـرت قـرار گـرفتـن ،

و به انـدازه دادن تـرازو و پيمـانه را بـراى تغييـر خـوى كـم فـروشـى،

و نهى از شـرابخـوارى را بـراى پـاكيزگـى از پليـدى ،

و دورى از تهمت را بـراى محفـوظ مـاندن از لعنت،

و تـرك سـرقت را بـراى الزام به پـاكـدامنى ،

و شـرك را حـرام كـرد بـراى اخلاص به پـروردگـارى او ،

بنابـرايـن ، از خـدا آن گـونه كه شايسته است بتـرسيد و نميريد، مگر آن كه مسلمان باشيد،

و خـدارا در آنچه به آن امر كرده و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت كنيد،

زيرا كه "از بندگانـش ، فقط آگاهان، از خـدا مـى ترسند."( سـوره فاطر آيه28 )  (احتجاج طبرسى ، ص 99، چاپ سعيد.)

+ نوشته شده توسط بهاري در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت 19:55 |
انتخاب مسیر ، زمانی معنا پیدا می کند که مقصد را بدانیم. زیرا تا مقصد معین نباشد  مسیر معنا ندارد.

 آیا مقصد چیست و یا کجاست و چگونه به آن می توان رسید؟ لطفا پاسخهای خودرا  مرقوم فرمائید تا بحث و بررسی صورت بگیرد.

همه گياهان و جانوران براساس طبيعت و غريزه‏اى كه در نهاد آنها گذاشته شده دوران زندگى خود را در مسيرى مشخص و از پيش تعيين شده طى مى‏كنند تا به بالاترين مرحله رشد و كمال خود مى‏رسند. همچنين گفتيم كه اين حركت آنها براساس اصل و قاعده‏اى در نظام آفرينش صورت مى‏گيرد كه ما از آن تعبير به‏اصل «هدايت عمومى (فراگير) خداوند» مى‏كنيم. به‏موجب اين اصل، خداوند حكيم همه موجودات عالم را پس از آفرينش تا رسيدن به مقصد نهايى راهبرى مى‏كند.

حال مى‏خواهيم ببينيم كه اصل هدايت عمومى درمورد انسانها به‏چه صورت است؟ آيا انسانها هم در مسير مشخصى دايت‏شده‏اند؟ آيا آنها هم كمال معينى دارند؟ اگر دارند، چگونه و براساس چه برنامه‏اى به اين كمال دست مى‏يابند؟

انسانها در برخى زمينه‏ها شبيه گياهان و جانوران و در برخى زمينه‏هاى ديگر با آنها متفاوتند. انسانها در پاره‏اى از اعمال و رفتار كه حيات و بقاى آنها بدانها وابسته است; مانند خوردن، آشاميدن، تنفس، رشد و نمو، توليد مثل و... هيچ تفاوتى با ديگر جانداران ندارند; يعنى آنها هم اين قبيل اعمال و رفتار را براساس نيرويى درونى به‏نام «غريزه‏» و بى‏آنكه كسى به آنها آموزش دهد، انجام مى‏دهند. نوزاد يك انسان نيز مانند نوزاد بسيارى ديگر از جانوران، بلافاصله پس از تولد، در جستجوى راهى براى سير شدن به پستان مادر خود چنگ مى‏زند و شروع به مكيدن آن مى‏كند. او هر زمان كه گرسنه و يا تشنه شود، گريه سر مى‏دهد تا كسى اين نياز طبيعى او را برطرف سازد. به‏همين گونه است‏ساير اعمال و رفتارى كه يك انسان در طول عمر خود براى زنده ماندن و استمرار حياتش بر كره خاك انجام مى‏دهد. اين قبيل اعمال و رفتار را اعمال غريزى مى‏ناميم.

اما ما انسانها نيازهايى داريم كه حيوانات هرگز درخود احساس نمى‏كنند; نياز به دانستن، پرستيدن، عشق ورزيدن و حتى خوشبخت‏شدن. اين قبيل نيازها را نيازهاى فطرى انسان مى‏ناميم. ما انسانها هيچوقت از اينكه تنها بخوريم و بياشاميم و رشد و نمو ظاهرى داشته باشيم، راضى نشده‏ايم، همواره احساس كرده‏ايم، چيزى كم داريم، گمشده‏اى در وجود ماست كه بايد آن را پيدا كنيم. به‏همين دليل هم از همان آغاز آفرينش هيچگاه آرام ننشسته‏ايم و به‏هر درى زده‏ايم كه شايد گمشده خود را بيابيم.

گاه خورشيد و ماه و ستارگان را پرستيده‏ايم، گاه در كنار آتش به ستايش نشسته‏ايم، گاه در مقابل بتهاى چوبى، سنگى و گلى سر به سجده گذاشته‏ايم، گاه بر همنوع خودمان سجده كرده‏ايم وگاهى هم تلاش كرده‏ايم عطش درونى خودمان را با غرق شدن در لذتهاى اين دنيا، از هر نوعى كه باشد، آرام كنيم. اما پس از مدتى خسته و درمانده شده و از خود پرسيده‏ايم:

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

ز كجا آمده‏ام، آمدنم بهر چه بود

به كجا مى‏روم آخر، ننمايى وطنم؟

اما همه سرخوردگيهايى كه انسان در طول تاريخ داشته است، يك نكته را بر او روشن كرده و آن اينكه: اگر چه او در انتخاب مسير كمال اختيار دارد و برخلاف ديگر جانداران مجبور به رفتن در مسير مشخصى نيست، اما چه‏بسا در اين راه به اشتباه برود و به منزل و مقصدى كه درنظر دارد، نرسد. به همين دليل هم انسان هر از گاهى در خلوت خود نجوا كرده است كه:

در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‏اى برون آى، اى كوكب هدايت

قرآن كريم در موارد متعددى به هدايت انسان از سوى خداوند اشاره كرده است، از جمله مى‏فرمايد:

انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا. (1)

ما آدمى را از نطفه‏اى آميخته بيافريده‏ايم تا او را امتحان كنيم و شنوا و بينايش ساخته‏ايم. راه را به‏او نشان داده‏ايم. يا سپاسگزار باشد يا ناسپاس.

چنانكه از اين آيه برمى‏آيد خداوند متعال پس از آنكه خلقت آدمى را كامل كرد و وسيله لازم براى تشخيص حق از باطل را به او ارزانى داشت، راه رسيدن به سعادت و نيكبختى را هم به‏او نشان داد. حال اين خود انسان است كه چه راهى را برگزيند و در چه مسيرى قدم زند.

و در جاى ديگرى نيز مى‏فرمايد:

سبح اسم ربك الاعلى الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى. (2)

نام پروردگار بزرگ خويش را به پاكى ياد كن: آن كه آفريد و درست اندام آفريد. و آن كه اندازه معين كرد. سپس راه نمود.

بنابراين انسانها نيز چون همه موجودات عالم در راه رسيدن به كمال هدايت‏شده‏اند، اما آيا اين هدايت، تنها هدايت درونى مانند گياهان و جانوران است؟

چنانكه گفتيم انسان ممكن است كه در طريق هدايت‏به اشتباه برود. از اين‏رو خداوندى كه بشر را آفريده و بيش از هركس به نيازهاى او آگاهى دارد، با علم به اينكه انسانها براساس اراده و اختيارى كه بدانها داده شده ممكن است در انتخاب مسير نيكبختى و كمال به اشتباه بروند، آموزگارانى را براى هدايت آنها فرستاده است كه اولا به آنها بگويند: كجا بايد بروند و ثانيا به آنها بياموزند كه چگونه بايد بروند. به‏عبارت ديگر اين آموزگاران آمده‏اند كه انسانها را به كمال برسانند و آنها را از درافتادن به كوره راههاى گمراهى در امان دارند.

اين هم يكى ديگر از مصاديق اصل هدايت عمومى خداوند است (3) ; يعنى خداوند همانطور كه گياهان و جانوران را آفريد و همه امكانات لازم براى رشد و كمال را به آنها ارزانى داشت. همانطور هم پس از آفرينش انسانها همه امكانات لازم براى رشد و كمال را دراختيار آنها قرار داد. با اين تفاوت كه گياهان و جانوران با همان نيروى درونى خود (غريزه) راه رشد و كمال خود را مى‏يابند و بدون هيچ اشتباهى اين مسير را تا رسيدن به آخرين نقطه كمال طى مى‏كنند، اما انسانها به‏دليل داشتن قوه اختيار و قدرت انتخاب ممكن است در يافتن و پيمودن مسير كمال و نيكبختى، كه براساس نيروى درونى فطرت طالب رسيدن به آن هستند، به اشتباه بروند. به‏همين دليل هم نياز به آموزگارانى الهى دارند كه او را در مسير كمال رهنمون شوند. اين آموزگاران الهى پيامبران و فرستادگان خداوندند.

انبياى الهى عهده‏دار ارائه برنامه و مسير رسيدن به كمال و سعادت انسانها هستند. اما بايد ديد برنامه‏اى كه اين رهبران طريق فلاح و رستگارى به انسانها ارائه داده‏اند چيست و برچه اساسى استوار است؟

با نگاهى اجمالى به دعوت پيامبران و فرستادگان الهى درمى‏يابيم كه دعوت همه آنها بر دو نكته اساسى استوار است: نخست ايمان به خدا و روز بازپسين; دوم، انجام عمل صالح و پرهيز از محرمات.

قرآن كريم نيز به‏عنوان كاملترين برنامه‏اى كه از سوى خداوند متعال براى سعادت بشر عرضه شده است‏براين دو نكته اساسى تاكيد فراوان كرده و آنها را شرط اساسى رهايى از تباهى و خسران معرفى كرده است; چنانكه در سوره «عصر» مى‏خوانيم:

والعصر، ان الانسان لفى خسر، الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات...

سوگند به اين زمان، كه آدمى در خسران است. مگر آنها كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند...

به تعبير علامه طباطبايى در «تفسيرالميزان‏» سوره «عصر» همه معارف قرآنى را خلاصه كرده و همه مقاصد و اهداف قرآن را در كوتاهترين عبارت بيان كرده است.

بياييد قدرى در اين سوره بيشتر دقت كنيم! خداوند متعال در اين سوره پس از سوگند به زمان - كه شايد بنابر برخى روايات منظور زمان ظهور حضرت مهدى، عليه‏السلام، باشد - با آوردن كلمه تاكيد «ان‏» همه انسانها را غرق در زيانكارى معرفى كرده است. چنانكه همه شما مى‏دانيد خسران و زيان به‏اين است كه كسى سرمايه خودش را ازدست‏بدهد و سودى هم به‏دست نياورد. حال بايد ديد سرمايه انسان چيست؟ قطعا سرمايه انسان چيزى جز عمر و امكاناتى كه در دنيا دراختيار او گذاشته شده نيست. سرمايه‏اى كه مدام درحال كم شدن و نقصان است.

برخى حالت انسان را به يخ‏فروشى تشبيه كرده‏اند كه همه سرمايه خود را تبديل به چند قالب يخ كرده و در بعدازظهر سوزان تابستان درمعرض فروش گذاشته است. اين يخ‏فروش با تمام وجود احساس مى‏كند هر لحظه سرمايه او درحال ذوب شدن و ازبين رفتن است و اگر تا ساعتى ديگر نتواند يخهاى خود را بفروشد تمام سرمايه خود را ازدست مى‏دهد.

با اين توصيف انسان نيز اگر سرمايه خود را، كه همان عمر گذرا و فرصتهاى درحال نابودى است، به چيزى ماندگار تبديل نكند در پايان عمر چيزى جز زيان و تباهى نصيب او نخواهد شد. اما اين سرمايه را بايد به چه چيز تبديل كرد؟ و يا از چه طريق مى‏توان با اين سرمايه به سود رسيد؟

قرآن كريم، تنها انسانهايى را زيانكار نمى‏داند كه بتوانند سرمايه عمر خود را در طريق كسب ايمان و كارهاى شايسته مصرف كنند. ايمان و عمل صالح به منزله دوبال هستند كه مى‏توانند آدمى را تا اوج كمال به پرواز درآورند و هرچه اين بالها وسيعتر باشد وسعت پرواز نيز بيشتر خواهد بود. خداوند در اين آيه چه زيبا مى‏فرمايد:

اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه. (4)

سخن خوش و پاك [ ايمان و اعتقاد حق] به‏سوى او بالا مى‏رود و كردار نيك است كه آن را بالا مى‏برد.

شما مگس و عقاب را با هم مقايسه كنيد، هردوى اينها پرواز مى‏كنند، اما يكى در سطح زمين و حداكثر چندمتر اوج مى‏گيرد، و ديگرى بر فراز قلل كوهها و در اوج آسمانها. آنكه بالاتر پرواز مى‏كند هم جهان را بيشتر مى‏بيند و مى‏شناسد و هم همت‏بالاترى دارد. عقاب هيچگاه دل به كثافات و آلودگيها نمى‏بندد و برعكس مگس جز بر ناپاكيها نمى‏نشيند.

پى‏نوشتها:

1. سوره انسان (76)، آيه 2 و 3.

2. سوره اعلى (87)، آيه 3-1.

3. هدايت عمومى و يا فراگير خداوند بر دو نوع است: 1 - هدايت تكوينى; 2 - هدايت تشريعى. «تكوين‏» به‏معناى ايجاد و خلقت است و مراد از «هدايت تكوينى‏» هدايتى است كه ريشه در خلقت و سرشت موجودات دارد. اين نوع هدايت مربوط به گياهان و جانوران است و چنانكه گفتيم به اين معناست كه خداوند همه وسايل و امكانات لازم براى رشد و كمال را به همه موجودات عالم ارزانى داشته است. «تشريع‏» نيز به‏معناى «قانونگذارى‏» است. و مراد از هدايت تشريعى، آن‏گونه هدايتى است كه از طريق فرستادن پيامبران و آوردن دستورات و احكام الهى صورت مى‏گيرد. اين‏گونه هدايت‏خاص انسانهاست.

4. سوره فاطر (35)، آيه 10.

نویسنده:ابراهيم شفيعى سروستانى

+ نوشته شده توسط بهاري در سه شنبه 12 خرداد1388 و ساعت 18:42 |

بانوی اسلام از دیدگاه سلیمانی کتانی اندیشمند مسیحی
درباره ى شخصيت ممتاز زهراى اطهر (ع)، گفتارها و نوشتارها و اظهارنظرها بسيار فراوان است. در جهان انديشه و علم و پژوهش، وجود ذيجود فاطمه (ع)، محور برخورد آراء و افكار گوناگون گرديده و ميدان هاى گسترده اى را براى قلم فرسايى هاى پرشور ايجاد كرده است.هم اكنون كه نگارنده، مشغول تنظيم اين بخش از گفتارهاى كتاب حاضر است، دهها كتاب مختلف، از نويسندگان و متفكران اطراف و اكناف جهان را پيش روى خود دارد، كه در فصل فصل هر كدام از اين كتب و رسالات، شخصيت و زندگى پربار و افتخارآميز آن حضرت، از ابعاد مختلف مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. از آنجا كه نقل و بررسى مجموع آن گفته ها و نوشته ها، در اين مجال اندك به هيچ وجه ممكن و ميسر نيست، ناگزير سعى مى شود كه در اين فصل كتاب، برخى از نقطه نظرهاى چند تن از انبوه نويسندگان و متفكران مختلف، به اختصار نقل و بازگويى شود. با اين اميد كه خوانندگان اين نوشتار، تنها با مختصرى از بازتاب عظمت روح و شموخ مقام علمى و معنوى و مذهبى آن بانوى بزرگ اسلام، در جهان تحقيق و نگارش آشنا شوند و انعكاس نيمرخ آن چهره ى درخشان را در آئينه ى كتابها و رسالات نظاره كنند. در اين بخش، نخست قسمتى از آراى دانشمندان غير اسلامى بازگو مى شود و سپس آرا و نظرات مشاهير صاحبنظران اسلامى منعكس مى گردد.نخست از يك نويسنده و شاعر و اديب مسيحى به نام «سليمان كتانى» كه داراى تأليفات مشهور و موفقى در چهره نگارى شخصيتهاى اسلامى است، مطلب را آغاز مى كنيم.براى آشنايى با وى لازم به تذكر است كه: چند سال قبل، كتابخانه ى عربى اسلامى در نجف اشرف، مسابقه اى در ميان عموم نويسندگان عرب ترتيب داد، تا درباره ى شخصيت والا و ممتاز مولاى متقيان على بن ابيطالب (ع) قلمفرسايى كنند. در آن مسابقه، نويسنده ى چيره دست لبنانى، و اديب و شاعر صاحب انصاف نصرانى، آقاى سليمان كتانى، با نوشتن كتابى تحت عنوان «الإمام على نبراس و متراس» شركت جست. پس از بررسى تمام كتب و آثار شركت داده شده در مسابقه، كتاب سليمان كتانى مقام نخست را به دست آورد و نويسنده مزبور برنده ى جايزه ى اول شد.بار دوم، همان كتابخانه، نگارش كتابى را در مورد شخصيت درخشان بانوى بزرگ اسلام، فاطمه زهرا (ع) به مسابقه گذاشت و نويسندگان و محققان و شخصيت هاى علمى و ادبى متعددى در اين مسابقه شركت جستند. اين بار نيز نويسنده ى مسيحى نامبرده با نوشتن كتابى تحت عنوان «فاطمة الزهرا، وترٌ فى غمدٍ» (فاطمه زهرا، زهى در نيام) مقام نخست را به خود اختصاص داد و برنده ى جايزه شد.گرچه در اين گزينش ها، در مرحله ى اول احتمال تشويق كردن يك فرد مسيحى كه در عالم مسايل اسلامى به تحقيق و نگارش پرداخته است بى وجه نيست. و باز گرچه همين امر، در صورتى كه نوشته هاى شركت كنندگان در مسابقه در سطح مساوى و برابر قرار داشته باشند، خود مى تواند مجوز برنده شدن يك فرد مسيحى در مسابقه باشد، ولى با مطالعه ى كتاب مزبور روشن مى شود كه اين حد اطلاعات و آگاهى و اين شور و حماسه قابل تحسين است كه يك فرد بيگانه و خارج از اسلام، آنچنان از غناى فرهنگى و ادبى و احساسى و عاطفى سرشار باشد كه در مورد يک شخصيت اسلامى كتاب بنويسد و در جمع نويسندگان مسلمان شركت جويد و عرض وجود كند و تا حدود زيادى هم به حقيقت مطلب برسد. لذا اگر كتاب او حائز مقام اول و برنده ى جايزه مى گردد، جاى حرفى و بحثى نيست، چرا كه شخصيت زهرا اطهر (ع) يک شخصيت جهانى و الهى است كه عموم مردم در مورد او حق اظهار نظر و قلمفرسايى دارند و سخن دوست را، از هر زبان و قلمى كه انسان بشنود و بخواند، زيبا و پسنديده است و مصداق «الفضل ما شهدت به الأعداء» خواهد بود. امروزه كه شخصيت جميله بوپاشاها، اينديرا گاندى ها، فلورانس ها، اليزابت ها و بنت الهدى ها و نظاير آن در سطح وسيعى از جهان مورد تجزيه و تحليل قرار مى گيرد، آيا جا ندارد كه شخصيت فوق العاده والاى اين بانوى بزرگ اسلامى در عرصه ى جهانى مورد معرفى و شناسايى قرار گيرد؟نويسنده ى مورد بحث، درباره ى شخصيت زهرا، شعر و حماس به كار مى برد، سمفونى احساساتش اوج مى گيرد و بهترين شورها و عواطف شاعرانه را نثار او مى كند...او در آغاز كتابش مى نويسد: «فاطمه ى زهرا (ع) مقامى والاتر از آن دارد كه سندهاى تاريخى و روايتى به سوى او اشاره كنند، و گرامى تر از آن است كه شرح حال گونه ها به جانب وى راهنما باشند. فاطمه (عليهاالسلام) را همين چهارچوب كافى است كه: وى دختر محمد (ص) و همسر على (ع) و مادر حسن و حسين (ع) و بزرگ بانوى جهان است». (1) و در پايان كتابش مى گويد: «فاطمه، اى دخت مصطفى! اى روشن ترين چهره اى كه زمين را بر روى دو كتف خود بلند كرد، تو جز دو نوبت براى زمين لبخند نزدى: يك بار در سيماى پدر، آن دم كه در بستر آرميده بود و تو را مژده ى قرب وصل مى داد لبخند زدى. و لبخندى ديگر، بدان هنگام گرداگرد لبان تو مى گرديد كه جان بر لب داشتى و واپسين دم خويش را فروفرستادى... تو هميشه با محبت زيست كردى، تو با پاكى و پاكدامنى زيستى، براى پاكيزه ترين مادرى كه دو ريحانه زادى و پروردى و بر قامت آن دو جامه اى از خز بخشندگى پوشاندى... تو زمين را همراه با لبخندى استهزاآميز رها كردى و به ابديت پيوستى، اى دختر پيامبر! اى همسر على! اى مادر حسن و حسين، و اى بزرگ بانوى بانوان همه جهانها و اعصار» (2)و باز در جاى ديگر مى نويسد: «قهرمانى نيرويى نيست كه مستند به تن و بازو باشد، يا مستند به تاج و تخت، بلكه قهرمانى چيزى است كه منطق عقل، رشد و فهم را به كار گيرد، آنگاه هدف ها را تعيين كند و برنامه را ترسيم نمايد و قهرمانى زهرا، چيزى جز اين معنى بزرگ نبود. از اين رو از هر چه عامل روشنايى ديگران مى شد بهره گرفت، بى آنكه بازوان ناتوان و نزار، و پهلوهاى لاغر و نحيف وى در اين خواست از مؤثر باشد». (3)
 لوئى ماسينيون محقق فرانسوى
مستشرق و پژوهشگر معروف فرانسوى، لويى ماسينيون كه مدتى از عمر خود را وقف شناخت حضرت فاطمه ى زهرا (عليهاالسلام) ساخته، در زمينه ى شناخت آن حضرت، با گام هاى تحقيق پيش رفته و تلاش و كوشش بسيار به عمل آورده است. وى رساله ى محققانه اى در مورد مباهله ى مسيحيان «نجران» با پيامبر اسلام، كه در سال دهم هجرى در مدينه صورت گرفت، نوشته كه در آن نكته هاى جالب توجه فراوانى مطرح شده است. در آن رساله مى گويد:«اوراد و دعاهاى ابراهيم (ع) از وجود دوازده نور كه منشعب از فاطمه هستند خبر مى دهد... تورات موسى از آمدن محمد (ص) و دختر پربركت او، و دو آقازاده به مانند اسماعيل و اسحق (حسن و حسين) نويد مى دهد...و انجيل هاى عيسى (ع) از آمدن احمد (ص) نويد مى دهد و نيز بشارت مى دهد كه دختر پربركتى خواهد داشت كه دو پسر به دنيا مى آورد...»
(4 )
 
بیان بخاری در کتاب صحیح
بخارى، ابوعبداللَّه محمد بن اسماعيل در صحيح معروف خود، جزء پنجم، ص 17 باب فضائل صحابه (چاپ مكه به سال 1376) با سندهاى خاص خود نقل مى كند كه پيامبر اسلام فرمودند:«فاطمه پاره ى تن من است. هر آن كس كه او را به غضب وادارد مرا خشمناك ساخته است».بخارى در موارد متعددى از كتاب خود، از جمله در ج 3 ص 146 و در جزء چهارم ص 203 نقل مى كند كه پيامبر اسلام فرمود: فاطمه پاره ى تن من است، هر آن كس كه او را به غضب وادارد مرا ناخشنود كرده است».و در جزء پنجم ص 20 مى گويد: «فاطمه بانوى زنان بهشتى است».
 
بیان فخر رازی مفسرمعروف قرآن کریم
فخر رازى صاحب تفسير بزرگ و معروف فخر رازى، در تفسير آيه ى شريفه ى «كوثر»، وجوه متعددى را نقل كرده است. يكى از اين وجوه آن است كه مراد و هدف از «كوثر»، فرزندان پيامبر اسلام باشد.وى مى گويد: شأن نزول اين آيه، در رد تعيير و شماتت دشمنان پيامبر اسلام بود. كه مى گفتند پيامبر «أبتر» (يعنى بدون فرزند و بى دنباله و مقطوع النسل) است. و هدف از اين آيه آن است كه خداوند متعال آنچنان نسل پربركت بر آن حضرت عنايت مى كند كه با گذشت زمان و سپرى شدن ايام و اعصار، همچنان باقى مى ماند. نگاه كن كه چه تعداد از خاندان اهل بيت، كشته شده اند، ولى باز جهان پر است از اولاد و فرزندان خاندان رسالت. ولى از بنى اميه با آن همه كثرت تعداد و نفرات، اكنون هيچ فردى كه قابل اعتنا و اهميت و توجه باشد وجود ندارد. ولى بر آنان (فرزندان و اعقاب رسول خدا) نگاه كن: شخصيتهايى از علما و دانشمندان بزرگ مانند باقر، صادق، كاظم، رضا... و امثال آنان، از خاندان رسالت، باقى مانده است».(
5)
 
بیان دکتر علی ابراهیم حسن
زندگانى حضرت فاطمه صفحه ى برجسته اى از صفحات تاريخ را تشكيل داده است، در آن صفحه چهره هاى گوناگونى از بزرگى و عظمت را مشاهده مى كنيم، او همچون بلقيس يا كلئوپاترا نيست كه عظمت خود را از تخت بزرگ و ثروت كلان و زيبائى كم نظير خود داشته اند، و شهامتش در اعزام و رهبرى لشكرها و فرماندهى بر مردان است، بلكه ما در مقابل شخصيتى قرار گرفته ايم توانسته است هاله اى از حكمت و شكوه را بر پهنه ى گيتى بگستراند حكمتى كه به كتابها و فلاسفه و دانشمندان برنمى گردد، بلكه تجربه هائى است از روزگار مملو از دگرگونيها و پيش آمدهاى ناگهانى، شكوهى كه از فرمانروائى و ثروت برنخاسته بلكه از درون روح و اعماق جان او نشأت گرفته است...
(6)
 
بیان محمد طلحه شافعی
بدان، خداوند به وسيله روحى از سوى خود تو را تأييد و پشتيبانى فرمايد، پيشوايان پاكى كه در اين نوشتار سخن از فضائل آنانست، و رهبران نيكوكارى كه در اين كتاب مى خواهيم ويژگيهايشان را بازگوئيم، غير از پيوند نسبى با رسول خدا مزيتى ديگر بخاطر پيوند از طريق حضرت زهراء (س) دارند، به واسطه آن حضرت، خداوند رتبه اى افزونتر و شرافتى برتر، ارزشى والا و والائى ارزشمندتر، جايگاهى برين و برترى مقام، ريشه اى پاك، و پاكيزگى ريشه مقدر ساخته است، پس در پرتو روشن بينى خود- خداوند تو را با هدايتش يارى فرمايد- به مفهوم اين آيه شريفه‌(7)و سبك عبارات و چگونگى اشاراتش به مقام والاى فاطمه (س) در درجات شرافت و بزرگوارى نگاه كن، خداوند مقام حضرتش را بيان كرده و سر و رمز دقيق آن را در اينجا آورده كه او را بين حضرت رسول و حضرت على قرار داده و از پيش رو و پشت سر اطرافش را گرفته تا بدين وسيله مقام و رتبه او را بازگو فرمايد، از آنجا كه مقصود از كلمه «انفسنا» نفس على به همراه پيامبر (ص) است فاطمه (س) را بين آن دو قرار داده است زيرا بيان نگهدارى كسى به وسيله خود انسان از نگهدارى به وسيله فرزندان رساتر است.
(8)

پی نوشت:
1ـ كتاب «فاطمة الزهراء وترٌ فى غمد»، پيشگفتار، ص 3.
2ـ ص 205 ترجمه ى همان كتاب.
3ـ ص 211 همان ترجمه.
4ـ شخصيات قلقه عبدالرحمن بدوى و ضميمه ى آن «المباهله» تأليف لويى ماسينيون چاپ ميلان به سال 1944، ص 179.
5ـ تفسير فخر رازى، ج 32، ص 144 چاپ مطيعه بهيه مصر.
6ـ فاطمة الزهراء عليهاالسلام تأليف علامه دخيل/ 171.
7ـ آل عمران، 61: فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة اللَّه على الكاذبين.
8 ـ مطالب السؤول ط ايران 6- 7

+ نوشته شده توسط بهاري در چهارشنبه 6 خرداد1388 و ساعت 19:9 |

در عصر پیغمبر (ص) و صدر اسلام، مسجد تنها مركز دادخواهى بود. هر كس از صاحب قدرتى شكایتى داشت، هر كس حقى را از دست داده بود، هر كس از حاكم یا زمامدار، رفتارى دور از سنت پیغمبر مى‏دید، شكوه خود را بر مسلمانان عرضه مى‏كرد، و آنان مكلف بودند تا آنجا كه مى‏توانند او را یارى كنند و حق او را بستانند. از دختر پیغمبر حقى را گرفته و با گرفتن این حق سنتى را شكسته بودند. او مى‏دید نزدیك است ‏حكومت در اسلام، رنگ نژاد و قبیله را به خود بگیرد (كارى كه سى سال بعد صورت گرفت). مهاجران كه از تیره قریش‏اند انصار را از صحنه سیاست ‏بیرون راندند. انصار كه خود یاوران پیغمبر بودند، پس از وى خواهان زمامدارى گشتند. قریش در دوره پیش از اسلام خود را عنصرى ممتاز مى‏دانست و امتیازاتى براى خویش پدید آورد. با آمدن اسلام آن امتیازها از میان رفت. اكنون این مردم بار دیگر گردن افراشته‏اند و ریاست مسلمانان را حق خود مى‏دانند، آنهم نه بر اساس امتیازات معنوى چون علم، تقوى و عدالت ‏بلكه تنها بدین جهت كه از قریش‏اند. دختر پیغمبر (ع) نمى‏توانست ‏برابر این اجتهادها یا بهتر بگوئیم نوآورى‏ها، آرام و یا خاموش بنشیند. باید مسلمانان را از این سنت‏شكنى‏ها برحذر دارد، اگر پذیرفتند چه بهتر و اگر نه  نزد خدا معذور خواهد بود.

این بود كه خود را براى طرح شكایت در مجمع عمومى آماده ساخت. در حالیكه جمعى از زنان خویشاوندش گرد وى را گرفته بودند، روانه مسجد شد. نوشته‏اند:   چون به مسجد مى‏رفت راه رفتن او به راه رفتن پدرش پیغمبر مى‏ماند. ابوبكر با گروهى از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بود. میان فاطمه (ع) و حاضران چادرى آویختند. دختر پیغمبر نخست ناله‏اى كرد كه مجلس را لرزاند و حاضران به گریه افتادند، سپس لختى خاموش ماند تا مردم آرام گرفتند و خروش‏ها خوابید آنگاه سخنان خود را آغاز كرد (2).

این سخنرانى، تاریخى، شیوا، بلیغ، گله‏آمیز، ترساننده و آتشین است. قدیمترین سند كه نویسنده این كتاب در دست دارد، و این خطبه در آن ضبط شده كتاب «بلاغات النساء» گرد آورده ابوالفضل احمد بن ابى طاهر مروزى متولد 204 و متوفاى 280 هجرى قمرى است.

كتاب او چنانكه از نامش پیداست مجموعه‏اى از خطبه‏ها، گفته‏ها و شعرهاى زنان عرب در عهد اسلامى است. كتاب با خطبه‏اى نكوهش آمیز از عایشه دختر ابى بكر آغاز مى‏شود، و دومین خطبه از آن گفتار زهرا (ع) است.

احمد بن ابى طاهر این خطبه را به دو صورت و با دو روایت ضبط كرده است، اما در سندهاى متاخر از او هر دو فقره در هم آمیخته است و خطبه به یك صورت كه شامل هر دو قسمت است دیده مى‏شود.  نویسنده در رعایت كلمات او نوشته احمد بن ابى طاهر و در رعایت ترتیب متن، از كشف الغمه نوشته على بن عیسى اربلى متوفاى 693 هجرى قمرى پیروى كرده است.

درباره سند و متن این خطبه از دیر باز (سالها پیش از احمد بن ابى طاهر) گفتگوها رفته است. احمد بن ابى طاهر گوید: 

به ابوالحسن زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب گفتم:  مردم گمان دارند این خطبه با چنین بلاغت از آن فاطمه نیست و بر ساخته ابو العیناء است.

وى در پاسخ گفت: 

من پیرمردان آل ابو طالب را دیدم كه این خطبه را از پدران خود روایت مى‏كردند، و به فرزندان خویش تعلیم مى‏دادند.

پدر من از جدم این خطبه را از دختر پیغمبر روایت كرده است. بزرگان شیعه پیش از آنكه جد ابو العیناء متولد شود، آنرا روایت مى‏كردند و به یكدیگر درس مى‏دادند. سپس گفت: 

چگونه آنان خطبه فاطمه را انكار مى‏كنند و خطبه عایشه را به هنگام مرگ پدرش مى‏پذیرند.   (3)

ابن ابى الحدید نیز این گفتگو را به همین صورت از سید مرتضى و او از مرزبانى و او به اسناد خود از عبید الله پسر احمد بن ابى طاهر آورده است (4).

چنانكه دیدیم به نقل مؤلف بلاغات النساء (در هر سه نسخه كتاب كه در دست نویسنده است)(5)این گفتگو بین او و ابوالحسن زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب رخ داده.

لیكن پذیرفتن این روایت‏ با این سند، دشوار مى‏نماید، بلكه غیر قابل قبول است. زید بن على بن الحسین به سال یكصد و بیست و دو شهید شده و احمد بن ابى طاهر چنانكه نوشتم به سال 204 هجرى قمرى بدنیا آمده پس نمى‏توان گفت او چنین پرسشى را از زید بن على بن حسین (ع) كرده است.

مسلما نویسندگان حدیث را در ضبط سند سهوى دست داده است. تا آنجا كه تتبع كرده‏ام تنها عالم رجالى معاصر آقاى شیخ محمد تقى شوشترى این اشتباه را دریافته و نوشته است این گفتگو بین احمد بن ابى طاهر و زید بن على بن الحسین بن زید است (6)و مؤید این نظر این است كه مؤلف بلاغات النساء در جاى دیگر كتاب خود حدیثى از زید بن على بن حسین بن زید العلوى آورده و این هر دو زید یكى است (7).

و شگفت است كه چنین اشتباه در دو چاپ بلاغات النساء باقى مانده و شگفت‏تر اینكه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید نیز راه یافته است.

به هر حال این خطبه گذشته از این سند قدیمى در كتاب‏هاى معتبر علماى شیعه و سنت و جماعت ضبط است.

گمان دارم بعض نویسندگان سیرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خداى نخواسته دستخوش هواى نفس نشده‏اند) از آن جهت چنین خطبه‏اى را بر ساخته دانسته‏اند، كه فراوان از آرایش‏هاى لفظى و معنوى و مخصوصا صنعت سجع برخوردار است. اینان مى‏پندارند هر گاه سخنرانى در جمع مردم خطبه بخواند، گفتار او نثر مرسل خواهد بود. بخصوص كه گوینده در مقام طرح شكایت و دادخواهى باشد.

اگر موجب توهّم همین است و خرده‏گیرى اینان نه از راه حسد و كین است، باید گفت ‏حقیقت نه چنین است. در خطبه دختر پیغمبر تشبیه، استعاره و كنایه به كار رفته است. نظیر چنین صنعت‏هاى لفظى و معنوى را در گفتارهاى كوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلام، فراوان مى‏بینیم، چه رسد به خانواده پیغمبر. از صنعت‏هاى لفظى، موازنه، ترصیع، تضاد و بیشتر از همه سجع در این سخنرانى موجود است.

هنر سجع گوئى در خاندان پیغمبر امرى طبیعى بوده است. ما مى‏دانیم پیش از اسلام سخن به سجع گفتن در مكه رواج داشت.  نخستین دسته از آیات مكى قرآن كریم فراوان از این صنعت‏ برخودار است.

دختر پیغمبر و شوى او على بن ابى طالب و فرزندان او به حكم وراثت، و نیز تحت تاثیر آیه‏هاى قرآن به سجع گوئى خو گرفته بودند.

در خطبه‏هاى على علیه السلام كمتر عبارتى را مى‏بینیم كه مسجع نباشد. فرزندان او نیز چنین بوده‏اند. هنگامى كه زینب (ع) در مجلس پسر زیاد به زشت‏گوئى او پاسخ مى‏داد گفت: 

-«مهتر ما را كشتى!   از خویشانم كسى نهشتى!   نهال ما را شكستى!   ریشه ما را از هم گسستى!   اگر درمان تو این است آرى چنین است‏»!  . (8)

ابن زیاد گفت ‏«سخن به سجع مى‏گوید؛ پدرش نیز سخن‏هاى مسجع مى‏گفت.» گذشته از خاندان هاشم بیشتر مردان و زنان تیره عبد مناف نیز از این هنر برخوردار بودند. روزى كه معاویه مى‏خواست فرزندش یزید را نامزد خلافت كند از عبد الله پسر زبیر پرسید چه میگوئى؟ پاسخ داد: 

-فاش میگویم نه در نهان. آنرا كه راست گوید برادرت بدان. پیش از آنكه پشیمان شوى بیندیش!   و نیك بنگر آنگاه قدم نه فرا پیش!   چه پیش از قدم نهادن نگریستن باید، و پیش از پشیمان شدن اندیشیدن شاید. معاویه خندید و گفت روباه مكارى در پیرى سجع گفتن آموخته‏اى نیازى بدین سجع دراز نیست. (9)

بارى نویسنده كوشیده است در برگردان این خطبه به نثر فارسى تا آنجا كه میتواند هنرهاى لفظى و معنوى را نگاهدارد. مخصوصا هنر سجع را تا حد ممكن رعایت كرده است و اگر در فقره‏هائى از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده به خاطر رعایت این ظرافت‏ها بوده است: 


خطبه حضرت زهرا سلام الله علیها

ستایش خداى را بر آنچه ارزانى داشت. و سپاس او را بر اندیشه نیكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏هاى فراگیر كه از چشمه لطفش جوشید. و عطاهاى فراوان كه بخشید. و نثار احسان كه پیاپى پاشید. نعمت‏هایى كه از شمار افزون است. و پاداش آن از توان بیرون. و درك نهایتش نه در حد اندیشه ناموزون.

سپاس را مایه فزونى نعمت نمود. و ستایش را سبب فراوانى پاداش فرمود. و به درخواست پیاپى بر عطاى خود بیفزود. گواهى مى‏دهم كه خداى جهان یكى است. و جز او خدائى نیست. ترجمان این گواهى دوستى بى‏آلایش است. و پایندان این اعتقاد، دلهاى با بینش. و راهنماى رسیدن بدان، چراغ دانش. خدایى كه دیدگان او را دیدن نتوانند، و گمانها چونى و چگونگى او را ندانند. (10)همه چیز را از هیچ پدید آورد. و بى نمونه‏اى انشا كرد. نه به آفرینش آنها نیازى داشت. و نه از آن خلقت‏سودى برداشت. جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد. و آفریدگان را بنده‏وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد. و نافرمانان را به كیفر بیم داد. تا بندگان را از عقوبت ‏برهاند، و به بهشت كشاند.

گواهى مى‏دهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پیش از آنكه او را بیافریند برگزید. و پیش از پیمبرى تشریف انتخاب بخشید و به نامیش نامید كه مى‏سزید.

و این هنگامى بود كه آفریدگان از دیده نهان بودند. و در پس پرده بیم نگران. و در پهنه بیابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پایان همه كارها را دانا بود. و بر دگرگونى‏هاى روزگار محیط بینا. و به سرنوشت هر چیز آشنا. محمد (ص) را بر انگیخت تا كار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند. پیغمبر كه درود خدا بر او باد دید: هر فرقه‏اى دینى گزیده. و هر گروه در روشنائى شعله‏اى خزیده. و هر دسته‏اى به بتى نماز برده. و همگان یاد خدائى را كه مى‏شناسند از خاطر سترده‏اند (11).

پس خداى بزرگ، تاریكى‏ها را به نور محمد روشن ساخت. و دل‏ها را از تیرگى كفر بپرداخت. و پرده‏هائى كه بر دیده‏ها افتاده بود به یكسو انداخت. سپس از روى گزینش و مهربانى جوار خویش را بدو ارزانى داشت. و رنج این جهان كه خوش نمى‏داشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتر دولتش را در همسایگى خود افراشت. و طغراى مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.

درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پیمبر رحمت، امین وحى و رسالت و گزیده از آفریدگان و امت‏باد.

 سپس به مجلسیان نگریست و چنین فرمود: 

شما بندگان خدا!  نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دین و احكام، و امانت‏داران حق و رسانندگان آن به خلقید.

حقى را از خدا عهده دارید. و عهدى را كه با او بسته ‏اید بدرفتار. ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت. و تاویل كتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجت‏هاى آن آشكار است، و آنچه درباره ماست پدیدار. و برهان آن روشن. و از تاریكى گمان به كنار. و آواى آن در گوش مایه آرام و قرار. و پیروی اش راهگشاى روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار. (12)

دلیل‏هاى روشن الهى را در پرتو آیت‏هاى آن توان دید. و تفسیر احكام واجب او را از مضمون آن باید شنید. حرام هاى خدا را بیان دارنده است. و حلال‏هاى او را رخصت دهنده. و مستحبات را نماینده. و شریعت را راهگشاینده. و این همه را با رساترین تعبیر گوینده.  و با روشن‏ترین بیان رساننده. سپس ایمان را واجب فرمود. و بدان زنگ شرك را از دلهاتان زدود (13).

و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود. روزه را نشان دهنده دوستى بى آمیغ ساخت. و زكات را مایه افزایش روزى بى دریغ. و حج را آزماینده درجات دین. و عدالت را نمودار مرتبه یقین. و پیروى ما را مایه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. و دوستى (14)ما را عزت مسلمانى. و بازداشتن نفس (15)را موجب نجات، و قصاص (16)را سبب بقاء زندگانى. (17)وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش. فرمود مى‏خوارگى نكنند تا تن و جان از پلیدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خویشتن را سزاوار لعنت (18)نسازند. دزدى را منع كرد تا راه عفت پویند. و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص طریق یكتاپرستى جویند«پس چنانكه باید، ترس از خدا را پیشه گیرید و جز مسلمان ممیرید!  »آنچه فرموده است‏ به جا آرید و خود را از آنچه نهى كرده بازدارید كه‏«تنها دانایان از خدا مى‏ترسند» (19).

سپس گفت: مردم. چنانكه در آغاز سخن گفتم: من فاطمه‏ام و پدرم محمد (ص) است‏«همانا پیمبرى از میان شما به سوى شما آمد كه رنج ‏شما بر او دشوار بود، و به گرویدنتان امیدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسید مى‏بینید او پدر من است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموى من است نه مردان شما. او رسالت‏خود را به گوش مردم رساند. و آنان را از عذاب الهى ترساند. فرق و پشت مشركان را به تازیانه توحید خست. و شوكت‏ بت و بت‏پرستان را درهم شكست (20).

تا جمع كافران از هم گسیخت. صبح ایمان دمید. و نقاب از چهره حقیقت فرو كشید. زبان پیشواى دین در مقام شد. و شیاطین سخنور لال. در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بودید خوار. و در دیده همگان بیمقدار. لقمه هر خورنده. و شكار هر درنده.  و لگد كوب هر رونده. نوشیدنی تان آب گندیده و ناگوار. خوردنی تان پوست جانور و مردار. پست و ناچیز و ترسان از هجوم همسایه و همجوار. تا آنكه خدا با فرستادن پیغمبر خود، شما را از خاك مذلت‏ برداشت. و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آنهمه رنجها كه دید و سختى كه كشید. رزم آوران ماجراجو، و سركشان درنده خو. و جهودان دین به دنیا فروش، و ترسایان حقیقت نانیوش، از هر سو بر وى تاختند. و با او نرد مخالفت ‏باختند (21).  هر گاه آتش كینه افروختند، آنرا خاموش ساخت. و گاهى كه گمراهى سر برداشت، یا مشركى دهان به ژاژ انباشت، برادرش على را در كام آنان انداخت. على (ع) باز نایستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت. و كار آنان با دم شمشیر بساخت.

او این رنج را براى خدا مى‏كشید. و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پیغمبر را مى‏دید. و مهترى اولیاى حق را مى‏خرید. اما در آن روزها، شما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسایش غنوده بودید (22).

چون خداى تعالى همسایگى پیمبران را براى رسول خویش گزید، دو روئى آشكار شد، و كالاى دین بى خریدار. هر گمراهى دعوی دار و هر گمنامى سالار. و هر یاوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار. شیطان از كمینگاه خود سر بر آورد و شما را به خود دعوت كرد.  و دید چه زود سخنش را شنیدید و سبك در پى او دویدید و در دام فریبش خزیدید. و به آواز او رقصیدید.

هنوز دو روزى از مرگ پیغمبرتان نگذشته و سوز سینه ما خاموش نگشته، آنچه نبایست، گردید. و آنچه از آنتان نبود بردید. و بدعتى بزرگ پدید آوردید (23).

به گمان خود خواستید فتنه برنخیزد، و خونى نریزد، اما در آتش فتنه فتادید. و آنچه كشتید به باد دادید. كه دوزخ جاى كافرانست. و منزلگاه بدكاران. شما كجا؟ و فتنه خواباندن كجا؟ دروغ مى‏گوئید!  و راهى جز راه حق مى‏پویید!  و گرنه این كتاب خداست میان شما!  نشانه‏هایش بى كم و كاست هویدا. و امر و نهى آن روشن و آشكارا. آیا داورى جز قرآن مى‏گیرید؟ یا ستمكارانه گفته شیطان را مى‏پذیرید؟ «كسیكه جز اسلام دینى پذیرد، روى رضاى پروردگار نبیند. و در آن جهان با زیانكاران نشیند» (24)

چندان درنگ نكردید كه این ستور سركش رام و كار نخستین تمام گردد. نوائى دیگر ساز و سخنى جز آنچه در دل دارید آغاز کردید!  مى‏پندارید ما میراثى نداریم. در تحمل این ستم نیز بردباریم. و بر سختى این جراحت پایداریم.

مگر به روش جاهلیت مى‏گرایید؟ و راه گمراهى مى‏پیمایید؟ «براى مردم با ایمان چه داورى بهتر از خداى جهان‏»؟

اى مهاجران!  این حكم خداست كه میراث مرا بربایند و حرمتم را نپایند؟ پسر ابو قحافه! خدا گفته تو از پدر ارث برى و میراث مرا از من ببرى؟ این چه بدعتى است در دین مى‏گذارید!  مگر از داور روز رستاخیز خبر ندارید (25).

اكنون تا دیدار آن جهان این ستور آماده و زین بر نهاده (26)ترا ارزانى!   وعده‏گاه، روز رستاخیز!  خواهان محمد (ص) و داور خداى عزیز!   آنروز ستمكار رسوا و زیانكار و حق ستمدیده برقرار خواهد شد!  به زودى خواهید دید كه هر خبرى را جایگاهى است و هر مظلومى را پناهى.

 پس به روضه پدر نگریست و گفت: 

رفتى و پس از تو فتنه برپا شد كین‏هاى نهفته آشكار شد این باغ خزان گرفت و بى برگشت و ین جمع به هم فتاد و تنها شد (27)

اى گروه مؤمنین!  اى یاوران دین!  اى پشتیبانان اسلام!  چرا حق مرا نمى‏گیرید؟ چرا دیده به هم نهاده و ستمى را كه به من مى‏رود مى‏پذیرید؟ مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ پذیرفتید. و بى درنگ در غفلت‏خفتید. پیش خود مى‏گوئید محمد (ص) مرد، آرى مرد و جان به خدا سپرد!  مصیبتى است ‏بزرگ و اندوهى است‏ سترگ. شكافى است كه هر دم گشاید. و هرگز به هم نیاید. فقدان او زمین را لباس ظلمت پوشاند و گزیدگان خدا را به سوك نشاند. شاخ امید بى‏بر و كوهها زیر و زبر شد. حرمت‏ها تباه و حریم‏ها بى‏پناه ماند. اما نه چنانست كه شما این تقدیر الهى را ندانید و از آن بى‏خبر مانید. قرآن در دسترس ماست ‏شب و روز مى‏خوانید. چرا و چگونه معنى آنرا نمى‏دانید؟ كه پیمبران پیش از او نیز مردند و جان به خدا سپردند (28).

محمد جز پیغمبرى نبود. پیغمبرانى پیش از او آمدند و رفتند. اگر او كشته شود یا بمیرد شما به گذشته خود باز مى‏گردید؟ كسی كه چنین كند خدا را زیانى نمى‏رساند. و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.

آوه!  پسران قیله (29)پیش چشم شما میراث پدرم ببرند! و حرمتم را ننگرند!  و شما همچون بیهوشان فریاد مرا نانیوشان؟ حالیكه سربازان دارید با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه‏هاى آبادان (30).

امروز شما گزیدگان خدا، پشتیبان دین، و یاوران پیغمبر و مؤمنین، و حامیان اهل بیت طاهرینید!  شمائید كه با بت‏پرستان عرب در افتادید!  و برابر لشكرهاى گران ایستادید!  چند كه از ما فرمانبردار، و در راه حق پایدار بودید، نام اسلام را بلند، و مسلمانان را ارجمند،  و مشركان را تار و مار، و نظم را برقرار، و آتش جنگ را خاموش، و كافران را حلقه بندگى در گوش كردید. اكنون پس از آنهمه زبان آورى دم فرو بستید، و پس از پیش روى واپس نشستید (31)آنهم برابر مردمى كه پیمان خود را گسستند. و حكم خدا را كار نبستند.  «از اینان بیم مدارید، تا هستید. از خدا بترسید اگر حق پرستید!  »اما جز این نیست كه به تن آسانى خو كرده‏اید. و به سایه امن و خوشى رخت ‏برده‏اید. از دین خسته‏اید و از جهاد در راه خدا نشسته‏اید و آنچه را شنیده كار نبسته (32)بدانید كه: 

گر جمله كاینات كافر گردند

 بر دامن كبریاش ننشیند گرد (33)

من آنچه شرط بلاغ است ‏با شما گفتم. اما مى‏دانم خوارید و در چنگال زبونى گرفتار. چه كنم كه دلم خونست؟ و بازداشتن زبان شكایت، از طاقت ‏برون!  و نیز مى‏گویم براى اتمام حجت ‏بر شما مردم دون!  بگیرید!  این لقمه گلوگیر به شما ارزانى، و ننگ و حق شكنى و حقیقت پوشى بر شما جاودانى باد. اما شما را آسوده نگذارد تا به آتش افروخته خدا بیازارد!  آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه مى‏كنید خدا مى‏بیند. و ستمكار به زودى داند كه در كجا نشیند. من پایان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مى‏ترسانم. به انتظار بنشینید تا میوه درختى را كه كشتید بچینید و كیفر كارى را كه كردید ببینید (34).

  پاسخ ابوبكر به دختر پیغمبر

«و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا»(35).

در آن اجتماع كه نیمى مجذوب و نیمى مرغوب بودند، این سخنان آتشین كه از دلى داغدار برخاسته چه اثرى نهاده است؟خدا مى‏داند. تاریخ و سندهاى دست اول جز اشارت‏هاى مبهم چیزى ثبت نكرده است. اگر هم در ضبط داشته، در اثر دستكارى‏هاى فراوان به ما نرسیده است. مسلماً گفته‏هاى دختر پیغمبر، و همسر پسر عموى او در چنان مجمع بدون عكس العمل نبوده است.  دخترى كه هر چه آن مردم در آن روز داشتند از بركت پدر او مادر او بود، پدرى كه دیروز مرده و امروز حق فرزندش را از وى گرفته‏اند. اگر در چنان جمع مهاجران مصلحت‏ خویش را در آن دیده‏اند كه خاموش باشند، انصار چنان نبوده‏اند. آنان ناخرسندى خود را در سقیفه نشان دادند، و این خرده‏گیرى محرك خوبى بوده است.

اما آنان چه گفته‏اند، و چه شنیده‏اند، همزبان شده‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ نمى‏دانیم. آیا تنها به افسوس و دریغ بسنده كرده‏اند، خدا مى‏داند. شاید گفته‏اند كارى است گذشته. حكومتى روى كار است و باید او را تقویت كرد، و مصلحت مسلمانان در این است كه اگر یكدل نیستند بارى یكزبان باشند، چه جز شهر مدینه از همه جا بوى سركشى به دماغ مى‏رسد.

اما چنانكه نوشته‏اند (36)ابوبكر در آن جمع پاسخ دختر پیغمبر را چنین داد (37): 

-دختر پیغمبر!  پدرت غمخوار مؤمنان و بر آنان مهربان، و دشمن كافران و مظهر قهر یزدان بر ایشان بود. اگر نسب او را بجوئیم، او پدر تو است نه پدر دیگر زنان. برادر پسر عموى تو است نه دیگر مردان. در دیده او از همه خویشاوندان برتر، و در كارهاى بزرگ او را یاور بود. جز سعادتمند شما را دوست ندارد و جز پست نژاد تخم دشمنی تان را در دل نكارد.

شما در آن جهان ما را پیشوا و به سوى بهشت رهگشایید. من چه حق دارم كه پسر عمت را از خلافت ‏بازدارم!  اما فدك و آنچه پدرت به تو داده اگر حق تو است و من از تو گرفته‏ام ستمكارم.

اما میراث، می دانى پدرت گفته است:  «ما پیمبران میراث نمى‏گذاریم. آنچه از ما بماند صدقه است‏».

و نیز گوید:  «سلیمان از داود ارث برد» (39)این دو پیمبرند و ارث نهادند و ارث بردند. آنچه به ارث نمى‏رسد پیمبرى است نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من مى‏گیرند. آیا در كتاب خدا فاطمه دختر محمد (ص) از این حكم بیرون شده است؟ اگر چنین آیه‏اى است ‏بگو تا بپذیرم.

-دختر پیغمبر گفتار تو بینة است و منطق تو زبان نبوت. كسى را چه رسد كه سخن تو را نپذیرد؟ و چون منى چگونه تواند بر تو خرده گیرد؟ شوهرت میان من و تو داورى خواهد كرد (40).

اما ابن ابى الحدید عكس العمل خطبه را به صورتى دیگر نوشته است. وى نویسد ابوبكر در پاسخ سخنان زهرا (ع) گفت: 

دختر پیغمبر!  به خدا هیچیك از آفریدگان خدا را بیشتر از پدرت دوست نمى‏دارم!  روزى كه پدرت مرد دوست داشتم آسمان بر زمین فرود آید. به خدا دوست دارم عایشه بینوا شود و تو مستمند نباشى. چگونه ممكن است من حق همه را بدهم و درباره تو ستم كنم. تو دختر پیغمبرى!  این مال از آن پیغمبر نبود مال همه مسلمانان بود. پدرت آن را در راه خدا مى‏داد!  و نیاز مردمان را به آن برطرف مى‏ساخت. پس از مرگ او من نیز مانند او رفتار خواهم كرد.

-به خدا سوگند هیچگاه با تو سخن نخواهم گفت.

-به خدا سوگند از تو دست ‏بر نخواهم داشت.

-به خدا سوگند ترا نفرین مى‏كنم.

-به خدا سوگند در حق تو دعا نمى‏كنم (41).

و نیز ابن ابى الحدید از محمد بن زكریا حدیث كند كه چون ابوبكر خطبه دختر پیغمبر را شنید بر او گران آمد. پس به منبر رفت و گفت: 

مردم چرا به هر سخنى گوش مى‏دهید؟!  چرا در روزگار پیغمبر چنین خواست‏هائى نبود؟!  هر كس از این مقوله چیزى شنیده بگوید.  هر كس دیده گواهى دهد. روباهى را ماند كه گواه او دم اوست مى‏خواهد فتنه خفته را بیدار كند. از درماندگان یارى مى‏خواهند. از زنان كمك مى‏گیرند. ام طحال (42)را مانند كه بدكارى را از همه چیز بیشتر دوست داشت. من اگر بخواهم مى‏گویم و اگر بگویم آشكار مى‏گویم!  لیكن چندان كه مرا واگذارند خاموش خواهم بود.

شما گروه انصار!  سخن نابخردان شما را شنیدم!  شما بیشتر از دیگران باید رعایت فرموده پیغمبر را بكنید!  چه شما بودید كه او را پناه دادید و یارى كردید. من دست و زبانم را از كسى كه سزاوار مجازات نباشد كوتاه خواهم داشت.

پس از این سخنان بود كه دختر پیغمبر به خانه بازگشت. ابن ابى الحدید گوید: 

این سخنان را بر نقیب ابویحیى، بن ابو زید بصرى خواندم و گفتم: 

-ابوبكر به چه كسى كنایه مى‏زند؟

-كنایه نمى‏زند به صراحت مى‏گوید.

-اگر سخن او صریح بود از تو نمى‏پرسیدم. خندید و گفت: 

-مقصودش على است.

-روى همه این سخنان تند به على است؟

-بله!  پسركم!  حكومت است! 

-انصار چه گفتند؟

-از على طرفدارى كردند. اما او ترسید فتنه برخیزد و آنان را نهى كرد. (43)

به راستى در آنروز خلیفه وقت چنین سخنانى گفته است؟ آیا فاطمه (ع) در مسجد حاضر بوده و شنیده است كه به شوهر وى، پسر عموى پیغمبر و نخستین مسلمان، چنین بى حرمتى روا داشته‏اند؟ آیا درایت، كاردانى و مصلحت اندیشى رخصت مى‏داده است كه خلیفه در مجمع مسلمانان چنان سخنانى بگوید؟ و اگر این سخنان گفته شده عكس العمل آن در حاضران چه بوده است؟ پذیرفته‏اند؟ به اعتراض برخاسته‏اند؟ خاموش نشسته‏اند؟ آیا مى‏توان گفت این كلمات بر ساخته است. ابن ابى الحدید و نقیب بصرى شیعه نبودند، پس این گفتگوها تنها از طریق شیعه ضبط نشده. آیا نمى‏توان گفت معتزلیان چنین داستانى را ساخته و به خلیفه نسبت داده‏اند؟ البته نه. آنان در این كار چه سودى داشته‏اند؟ اما اگر آن روز سخنانى به اعتراض در میان آمده، و هیچ بعید نیست كه گفته شده باشد، باید گفت ممانعت از پیدا شدن مخالفت‏هاى بعدى موجب بوده است كه قدرت مركزى مقابل هر كس باشد شدت عمل نشان دهد؟

اگر نتوان براى هر یك از این پرسش‏ها پاسخى قطعى یافت ‏یك نكته روشن است و آن اینكه مرگ پیغمبر براى مسلمانان آزمایشى بزرگ بود. قرآن از پیش، مسلمانان را بدین آزمایش متوجه ساخت كه:  اگر محمد بمیرد یا كشته شود مبادا شما به گذشته دیرین خود برگردید.

دست‏دركاران سیاست و همفكران آنان براى آنچه در آنروزها گفته و كرده‏اند دلیل‏ها نوشته و مى‏نویسند. مى‏خواهند آنها را با مصلحت مسلمانان هماهنگ سازند: وحدت كلمه باید حفظ شود. اگر گروه هائى به مخالفت‏با حكومت تازه برخیزند، قدرت مركزى را ناتوان خواهند كرد. به هر صورت كه ممكن است‏ باید آنانرا به جمع مسلمانان برگرداند. ابوسفیان دشمن دیرین اسلام در كمین است و توطئه را آغاز كرده. گاهى به خانه عباس و گاهى به خانه على مى‏رود. مى‏خواهد این دو خویشاوند پیغمبر را به مخالفت ‏با خلیفه بر انگیزد. اگر ابوسفیان موفق گردد و در داخل مدینه نیز دو دستگى پیش آید و انصار مقابل مهاجران بایستند، آشوبى بزرگ برخواهد خاست. سعد بن عباده رئیس طائفه خزرج چشم به خلافت دوخته است. هنوز با خلیفه بیعت نكرده. «انصار» خود را براى رهبرى مسلمانان سزاوارتر از مهاجران مى‏دانند. اگر در آغاز كار،  حكومت ‏سخت نگیرد هر روز از گوشه‏اى بانگى خواهد برخاست (44).

این توجیه‏ها و مانند آن از همان روزهاى نخستین تا امروز صدها بار مكرر شده است. عبارت‏ها گوناگون، و معنى یكى است. آنچه مسلم است اینكه كمتر انسانى مى‏تواند با تغییر شرایط سیاسى و اقتصادى منطق خود را تغییر ندهد، و آنرا با وضع حاضر منطبق نسازد. چنانكه در جاى دیگر نوشته‏ام (45)مى‏توان گفت آن روز كه آن گروه چنین كارها را روا شمردند، به زعم خود صلاح مسلمانان را در آن دیدند. اما این صلاح اندیشى به صلاح مسلمانان بود یا نه؟ خود بحثى است.

به گمان خود مى‏خواستند، اختلاف پدید نشود و فتنه بر نخیزد و یا لااقل كردار خود را چنین توجیه مى‏كردند. اما چنانكه نوشتیم،  اگر در اجتماعى اصلى مسلّـم (به هر غرض و نیت كه باشد) دگرگون شد، دستاویزى براى آیندگان مى‏شود. و آن آیندگان متاسفانه از خود گذشتگى گذشتگان را ندارند. و اگر داشتند مسلما امروز تاریخ مسلمانى رنگ دیگرى داشت.

نوشته‏اند چون دختر پیغمبر آن گفتار را در پاسخ خود شنید دل آزرده و خشمناك به خانه رفت و به شوهر خود چنین گفت: 

پسر ابو طالب تا كى دست‏ها را به زانو بسته‏اى و چون تهمت زدگان در گوشه خانه نشسته‏اى؟ مگر تو نه همان سالار سر پنجه‏اى؟ چرا امروز در چنگ اینان رنجه‏اى؟ پسر ابو قحافه پرده حرمتم را درید و نان خورش بچه‏هایم را برید!  آشكارا به دشمنى من برخاست و از لجاجت چیزى نكاست!  چندانكه دیگر مهاجر و انصار در یارى من نكوشیدند، و دیده حمایت از من پوشیدند. نه یارى دارم نه مدد كارى! خشم خوار رفتم و خوار برگشتم.  آن روز زبون شدى كه از مرتبه بالا به دون شدى!  دیروز شیران را در هم شكستى چرا امروز در به روى خود بستى؟ من گفتم آنچه دانستم. لیكن چیره شدن بر آنان نتوانستم (46).

كاش لختى پیش از این خوارى مى‏مردم، و بر خطائى كه رفت دریغ نمى‏خوردم. اگر سخن به تندى گفتم، یا از اینكه مرا یارى نمى‏كنى بر آشفتم خدا عذر خواه من باشد!  واى بر من كه پشتم شكست و یاورم رفت از دست، به خدا شكایت مى‏برم، و از پدرم حمایت مى‏خواهم، خدایا دست تو بالاى دست‏هاست! 

على (ع) در پاسخ او گفت: 

-دختر صفوت عالمیان!  و یادگار مهتر پیمبران!  غم مخور كه واى نه براى تو است، براى دشمن ژاژخاى تو است!  من از روى سستى در خانه ننشستم، و آنچه توانستم به درستى به كار بستم. اگر نانخورش مى‏خواهى روزى تو مضمون است و آن كس كه آنرا تعهد كرده مامون! 

-به خدا واگذار! 

-به خدا واگذاشتم!  (47)

این گفتگو را ابن شهر آشوب بدون ذكر سند در مناقب آورده (48)و با اختلافى مختصر در بحار (49)دیده مى‏شود. آیا چنین گفتگوئى بین دختر پیغمبر و امیر المؤمنین رخ داده است؟ چگونه چنین چیزى ممكن است؟ شیعه براى این دو بزرگوار مقام عصمت قائل است. مى‏توان پذیرفت دختر پیغمبر این چنین شوهرش را سرزنش كند؟ آنهم براى نانخورش بچگانش؟ بدیهى است كه مى‏توان براى این پرسش پاسخى نوشت، و گفته‏ها را توجیه كرد. اما اگر كار توجیه و پاسخ پرسش به بحث‏هاى منطقى و استدلال‏هاى دور و دراز بكشد، نتیجه آن بدینجا منتهى مى‏شود كه قدرت منطق كدام یك از دو طرف بیشتر باشد. یا چگونه بتواند روایات را به سود منطق خویش معنى و یا تاویل نماید. چنین روش از حدود وظیفه پژوهندگان تاریخ بیرونست.

آنچه مى‏بینم اینست كه گفتار منسوب به دختر پیغمبر پر از آرایش معنوى و لفظى است، از استعاره، تشبیه، كنایه، طباق، سجع. اگر خطبه از چنین آرایش‏ها برخوردار باشد زیور آنست، سخنى است كه براى جمع گفته مى‏شود. باید در دل شنونده جا كند. در چنین گفتار، خطیب در عین حال كه به معنى توجه دارد به زیبائى آن، و نیز به آرایش لفظ باید توجه داشته باشد. اما گفتگوى گله آمیز زن و شوى چرا باید چنین باشد؟ مگر دختر پیغمبر مى‏خواست قدرت خود را در سخنورى به شوى خویش نشان دهد؟ به هر حال به قول معروف در این اگر مگرى مى‏رود و حقیقت را خدا مى‏داند.

پى‏نوشتها: 

1. شیطان سر از كمینگاه خویش بر آورد و شما را بخود دعوت كرد و دید كه چه زود سخنش را شنیدید و سبك در پى او دویدید.

2. بلاغات النساء چاپ بیروت ص 23-24.

3. بلاغات النساء ص 23.

4. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 252.

5. چاپ بیروت ص 23 چاپ نجف ص 12. چاپ قم ص 12 (كه همان افست چاپ نجف است) .

6. قاموس الرجال ج 4 ص 259.

7. ص 175 چاپ قم.

8. لقد قتلت كهلى. و ابرت اهلى. و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى. فان یشفك هذا فقد اشتفیت (طبرى ج 7 ص 372) .

9. انى انادیك و لا اناجیك. ان اخاك من صدقك. فانظر قبل ان تتقدم. و تفكر قبل ان تندم. فان النظر قبل التقدم و التفكر قبل التندم.  (عقد الفرید ج 5 ص 110-111) .

10. الحمد لله على ما انعم. و له الشكر على ما الهم. و الثناء بما قدم من عموم نعمة ابتداها. و سبوغ آلاء اسداها. و احسان منن و الاها.  جم عن الاحصاء عددها. و ناى عن المجازات امدها. و تفاوت عن الادراك ابدها.

-و استنن الشكر بفضائلها. و استحمد الى الخلائق باء جزالها. و ثنى بالندب الى امثالها. و اشهد ان لا اله الا الله. كلمة جعل الاخلاص تاویلها. و ضمن القلوب موصولها. و انار فى الفكرة معقولها. الممتنع من الابصار رؤیته. و من الاوهام الاحاطة به.

11. ابتدع الاشیاء لا من شى‏ء قبلها. و احتذاها بلا مثال. لغیر فائدة زادته الا اظهارا لقدرته. و تعبدا لبریته. و اعزازا لدعوته. ثم جعل الثواب على طاعته. و العقاب على معصیته. زیادة لعبادة عن نقمته. و حیاشا لهم الى جنته. و اشهد ان ابى محمدا عبده و رسوله. اختاره قبل ان یجتبله. و اصطفاه قبل ان ابعثه. و سماه قبل ان استنجبه.

-اذ الخلائق بالغیوب مكنونة. و بستر الاهاویل مصونة. و بنهایة العدم مقرونة. علما من الله عز و جل بمایل الامور. و احاطة بحوادث الدهور. و معرفة بمواضع المقدور. ابتعثه الله تعالى عز و جل اتماما لامره. و عزیمة على امضاء حكمه. فراى (ص) الامم فرقا فى ادیانها.  عكفا على نیرانها. عابدة لاوثانها منكرة لله مع عرفانها.

12. فانار الله عز و جل بمحمد صلى الله علیه ظلمها. و فرج عن القلوب بهمها. و جلى عن الابصار غممها. ثم قبض الله نبیه صلى الله علیه قبض رافة و اختیار. رغبة بابى صلى الله علیه عن هذه الدار. موضوعا عنه العب و الاوزار محتف بالملائكة الابرار و مجاورة الملك الجبار و رضوان الرب الغفار. صلى الله على محمد نبى الرحمة. و امینه على وحیه و صفیه من الخلائق. و رضیه صلى الله علیه و سلم و رحمة الله و بركاته. ثم انتم عباد الله (ترید اهل المجلس) نصب امر الله و نهیه. و حملة دینه و وحیه. و امناء الله على انفسكم و بلغاؤه الى الامم. -زعمتم حقا لكم لله فیكم عهد، قدمه الیكم. و نحن بقیة استخلفنا علیكم. و معنا كتاب الله، بینة بصائره. و آى فینا منكشفة سرائره. و برهان منجلیه ظواهره. مدیم البریة اسماعه. قائد الى الرضوان اتباعه مؤد الى النجاة استماعه.

13. فیه بیان حجج الله المنورة. و عزائمه المفسرة و محارمه المحذرة و تبیانه الجالیة. و جمله الكافیة. و فضائله المندوبة و رخصه الموهوبة. و شرائعه المكتوبة. ففرض الله الایمان تطهیرا لكم من الشرك.

14. در بعض مصادر متاخر بجاى‏«حب دوستى) «جهاد»آمده و مناسب‏تر مى‏نماید.

15. صبر را كه در لغت‏بمعنى شكیبائى است‏بمعنى دیگر آن (باز داشتن نفس از هوى و هوس) گرفته‏ام.  (رجوع به تفسیر التبیان ج 1 ص 201. ذیل‏«و استعینوا بالصبر و الصلاة‏»شود) .

16. اشارت است‏به آیه 179 سوره بقره.

17. و الصلاة تنزیها عن الكبر. و الصیام تثبیتا للاخلاص. و الزكاة تزییدا فى الرزق. و الحج تسلیة للدین. و العدل تنسكا للقلوب. و طاعتنا نظاما. و امامتنا امنا من الفرقة. و حبنا عزا للاسلام. و الصبر منجاة. و القصاص حقنا للدماء.

18. اشارت است‏به آیه 23 سوره نور«ان الذین یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فى الدنیا و الآخرة و لهم عذاب عظیم‏».

19. و الوفاء بالنذر تعرضا للمغفرة. و توفیة المكاییل و الموازین تغییرا للبخسة. و النهى عن شرب الخمر تنزیها عن الرجس. و قذف المحصنات اجتنابا للعنة. و ترك السرق ایجابا للعفة. و حرم الله عز و جل الشرك اخلاصا له بالربوبیة. «فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون- (از آیه 101 آل عمران) و اطیعوه فیما امركم به و نهاكم عنه فانه‏«انما یخشى الله من عباده العلماء»-سوره فاطر:   آیه 28) .

20. ثم قالت:  ایها الناس. انا فاطمة و ابى محمد. اقولها عودا على بدء. «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزیز علیه ما عنتم حریص علیكم بالمؤمنین رؤف رحیم‏». -توبه:  129-فان تعرفوه تجدوه ابى دون آباتكم. و اخابن عمى دون رجالكم. فبلغ النذارة. صادعا بالرسالة. مائلا عن مدرجة المشركین. ضاربا لثبجهم، آخذا بكظمهم. یهشم الاصنام و ینكث الهام.

21. حتى هزم الجمع و ولو الدبر. و تفرى اللیل عن صبحه. و اسفر الحق عن محضه. و نطق زعیم الدین. و خرست‏شقاشق الشیاطین. و كنتم على شفا حفرة من النار. مذقة الشارب. و نهرة الطامع و قبسة العجلان. و موطا الاقدام. تشربون الطرق. و تقتاتون الورق. اذلة خاسئین. تخافون ان یتخطفكم الناس من حولكم. فانقذكم الله برسوله (ص) بعد اللتیا و التى. و بعد ما منى ببهم الرجال، و ذؤبان العرب، و مردة اهل الكتاب.

22. كلما حشوا نارا للحرب اطفاها. او نجم قرن الضلال و فغرت فاغرة من المشركین قذف باخیه فى لهواتها. فلا ینكفى حتى یطا صماخها باخمصه. و یخمد لهبها بحده. مكدودا فى ذات الله. قریبا من رسول الله. سیدا فى اولیاء الله. و انتم فى بلهنیة وادعون آمنون.

23. حتى اذ اختار الله لنبیه دار انبیائه، ظهرت خلة النفاق. و سمل جلباب الدین. و نطق كاظم الغاوین. و نبغ حامل الآفلین. و هدر فنیق المبطلین. فخطر فى عرصاتكم و اطلع الشیطان راسه من مغرزه، صارخا بكم. فوجدكم لدعائه مستجیبین. و للغرة فیه ملاحظین. فاستنهضكم فوجدكم خفافا. و اجمشكم فالقاكم غضابا. فوسمتم غیر ابلكم و اوردتموها غیر شربكم. هذا و العهد قریب. و الكلم رحیب. و الجرح لما یندمل.

24. زعمتم خوف الفتنة‏«الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحیطة بالكافرین‏»-توبه:  49-فهیهات منكم، و انى بكم، و انى تؤفكون. و هذا كتاب الله بین اظهركم. زواجره بینة. و شواهده لائحة. و اوامره واضحة. ارغبة عنه تریدون. ام بغیره تحكمون؟بئس للظالمین بدلا.  «و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرین‏». آل عمران:  85.

25. ثم لم تریثوا الاریث ان تسكن نغرتها. تشربون حسوا، و تسرون فى ارتغاء. و نصبر منكم على مثل حز المهدى. و انتم الان تزعمون ان لا ارث لنا. افحكم الجاهلیة تبغون، «و من احسن من الله حكما لقوم یوقنون- (المائدة:  50) ویها معشر المهاجرین. ا ابتز ارث ابى؟یا بن ابى قحافة!  افى الكتاب ان ترث اباك و لا ارث ابى؟لقد جئت‏شیئا فریا.

26. خلافت و فدك.

27. فدونكها مخطومة مرحولة. تلقاك یوم حشرك. فنعم الحكم. الله. و الزعیم محمد. و الموعد القیامة. و عند الساعة یخسر المبطلون.  و«لكل نبا مستقر و سوف تعلمون‏» (انعام:  67) ثم انحرفت الى قبر النبى (ص) و هى تقول: 

قد كان بعدك انباء و هنبثة لو كنت‏شاهدها لم تكثر الخطب انا فقدناك فقد الارض و ابلها واختل قومك فاشهدهم و لا تغب

28. معشر البقیة. و اعضاد الملة. و حصون الاسلام. ما هذه الغمیزة فى حقی؟و السنة عن ظلامتى. اما قال رسول الله (ص) المرء یحفظ فى ولده؟سرعان ما اجدبتم فاكدیتم. و عجلان ذا اهالة. تقولون مات رسول الله (ص) . فخطب جلیل. استوسع وهیه. و استنهز فتقه. و فقد راتقه. و اظلمت الارض لغیبته. و اكتابت‏خیرة الله لمصیبته. و خشعت الجبال. و اكدت الامال. و اضیع الحریم. و اذیلت الحرمة عند مماته. و تلك نازلة علینا. بها كتاب الله فى افنیتكم فى ممساكم و مصبحكم یهتف بها فى اسماعكم. و قبله حلت‏بانبیاء الله عز و جل و رسله.

29. در بعض فرهنگهاى عربى و كتاب‏هائى جز فرهنگ نامه‏ها نوشته‏اند قیله نام زنى است كه انصار از نژاد او هستند. ابو الفرج اصفهانى آنجا كه نسب اوس و خزرج را آورده نویسد:  مادر آنان قیله دختر جفنة بن عتبة بن عمرو است. و قضاعه گویند او قیله دختر كاهل بن عذره بن سعد بوده است.  (اغانى ج 3 ص 40) لیكن باید توجه داشت كه:  قیله واژه‏اى است جنوبى یعنى واژه‏اى بوده است در زبان مردم عربستان خوشبخت (یمن) . مردم یثرب (مدینه) از مهاجرانى هستند كه پس از ویرانى سد مارب و یا به سبب دیگر در این شهر (یثرب) سكونت كردند. در دوره دوم حكومت‏سبائیان بر جنوب، پادشاهان این منطقه مشاوران سیاسى داشتند كه از میان اشراف انتخاب مى‏شدند و آنانرا«قیل‏»مى‏گفتند بن ابر این قیله مرادف بزرگان، اعیان، و مانند اینها است.

30. «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا و سیجزى الله الشاكرین.  (آل عمران:  144) ایها بنى قیلة. اهضم تراث ابیه.  (هاء براى سكت است) و انتم بمراى و مسمع تلبسكم الدعوة و تمثلكم الحیرة و فیكم العدد و العدة. و لكم الدار. و عندكم الجنن.

31. و انتم الان نخبة الله التى انتخبت لدینه. و انصار رسوله و اهل الاسلام. و الخیرة التى اختیرت لنا اهل البیت. فبادیتم العرب. و ناهضتم الامم. و كافحتم البهم. لا نبرح نامركم و تامرون. حتى دارت لكم بنارحى الاسلام. و در حلب الانام. و خضعت نعرة الشرك. و لا باخت نیران الحرب. و هدات دعوة الهرج. و استوسق نظام الدین. فانى حرتم بعد البیان. و تكصتم بعد الاقدام. و اسررتم بعد الاعلان.

32. لقوم نكثوا ایمانهم‏«اتخشونهم. فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤمنین‏» (توبه:  13) الا قد ارى ان اخلدتم الى الخفض. و ركنتم الى الدعة. فعجتم عن الدین. و مججتم الذى و عیتم و دسعتم الذى سوغتم. «انتكفروا انتمومن فى الارض جمیعا فان الله لغنى حمید».  (آیه 8 سوره ابراهیم) .

33. سعدى.

34. الا و قد قلت الذى قلته على معرفة منى بالخذلان الذى خامر صدوركم. و استشعرته قلوبكم. و لكن قلته فیضة النفس. و نفثة الغیظ. و بثة الصدر. و معذرة الحجة. فدونكموها. فاحتقبوها مدبرة الظهر. ناكبة الحق. باقیة العار. موسومة بشنار الابد. موصولة بنار الله الموقدة. التى تطلع على الافئدة. فبعین الله ما تفعلون‏«و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون‏» (الشعراء:  227) و انا ابنة نذیر لكم بین یدى عذاب الله. فاعملوا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون.

35. و كسى كه بگذشته خود باز گردد زیانى بخدا نمى‏رساند (آل عمران:  144)

36. بلاغات النساء.

37. قسمتى از این پاسخ مسجع است‏بدین جهت در ترجمه هم سجع رعایت‏شده است.

38. یرثنى و یرث من آل یعقوب-مریم:  7.

39. و ورث سلیمان داود-النحل:  17.

40. بلاغات النساء. چاپ بیروت ص 31-32.

41. شرح نهج البلاغة ص 214.

42. زن روسپى كه در عصر جاهلیت‏بوده است.

43. شرح نهج البلاغه ج 16 ص 214-215.

44. و نگاه كنید به فاطمة الزهرا-عباس عقاد ص 57.

45. پس از پنجاه سال ص 31 چاپ دوم.

46. یا بن ابى طالب اشتملت‏شملة الجنین. و قعدت حجرة الظنین. نقضت قادمة الاجدل. فخاتك ریش الاعزل. هذا ابن ابى قحافة یبتزنى نحلة ابى. و بلیغة ابنى. لقد اجهر فى خصامى. و الفیته الدفى كلامى. حتى حبسنى قتیلة نصرها. و المهاجرة وصلها. و غضت الجماعة دونى طرفها فلا دافع و لا مانع-خرجت كاظمة. وعدت راغمة. اضرعت‏حدك یوم اضعت‏خدك. افترست الذئاب و استرشت التراب. ما كففت قائلا و لا اغنیت‏باطلا و لا خیار لى.

47. لیتنى مت قبل هنیتى و دون ذلتى. عذیرى الله منك عادیا و منك حامیا. و یلاى فى كل شارق. ویلاى مات العمد. و وهنت العضد.  و شكواى الى ابى و عدواى الى ربى. اللهم انت اشد قوة. فاجابها امیر المؤمنین:  لا ویل لك. بل الویل لشانئك. نهنهى عن وجدك یابنة الصفوة. و بقیة النبوة. فما ونیت عن دینى و لا اخطات مقدورى فان كنت تریدین البلغة فرزقك مضمون. و كفیلك مامول و ما اعد لك خیر مما قطع عنك. فاحتسبى الله!  فقالت‏حسبى الله و نعم الوكیل.

48. ج 2 ص 208.

49. ج 43 ص 148.

كتاب:   زندگانى فاطمه زهرا(س)

نویسنده:   سید جعفر شهیدى

+ نوشته شده توسط بهاري در سه شنبه 5 خرداد1388 و ساعت 19:5 |

آیت الله العظمی بهجت

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند  

یادش بخیر، چه سحرهای دل انگیزی بود، کوی ارک و مسجد خانم (فاطمیه) و نمازهای لاهوتی صفای شیدائیان و کهف ولائیان آیه الله العظمی بهجت(رضوان الله تعالی علیه).

سحرهای تاریک که دوستداران آن مرجع پارسا از این سو و آن سو می آمدند تا از فیض حضور آن خورشید مشکفام بهره مند شوند،پیش از طلوع خوشید جهانتاب، نور وجود بهجت آور او دلهایشان را روشن می ساخت.

یادش بخیر! آن وقتی که با تمام وجود می گفت: «ایاک نعبد و ایاک نستعین» حقیقت آن است که بگوئیم تمام وجود او یکپارچه استعانت از خدا بود و پرستش حق "جل و علی".

همه مریدان او می دانند ، من نیز یادم می آید هنگامی که می گفت: "ما را به راه راست هدایت کن"، تمام وجودش التجاء و التماس به خدای بزرگ بود و آن هنگام که می گفت "ما را از راه گمراهان دور ساز"، گویا زبانه های آتش را می دید و از ژرفای جان فریاد"غیرالمغضوب علیهم ولاالضّالین" سر می داد.

همیشه آرزو داشتم تمام نمازهایم را با دو رکعت نماز صبح او عوض کنم.

همیشه آرزو داشتم تمام نمازهایم را با دو رکعت نماز صبح او عوض کنم.

با خدا نجوا می کرد و براستی که هنگام نجوا در این دنیا نبود؛ در عرش اعلی سیر می کرد، به معراج می رفت و به سوی حقیقت  "کان قاب قوسین اوادنی" پر می کشید.

و اینک این نماینده حجت خدا از میان ما رخت بر بسته است .

و فقدان استوانه ای از اوتاد زمین، عیش ما را بی برکت ساخته است.

دیگرکجا شویم؟ به کدامین سو رویم؟

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگرمادر گیتی چو تو فرزند بزاید  

امید آن داریم که «ولی الله الاعظم» این مصیبت جانکاه را بر همه دلدادگان او آسان سازد و حضرت رب الارباب سایه دیگر عالمان و استوانه ها و نفس های هستی را بر سر ما مستدام دارد.

و ما اینک این مصیبت بزرگ را به حضرت بقیه الله الاعظم "ارواح العالمین له الفداء"  تسلیت گفته و برای علوّ درجات آن عالم ربانی و عارف صمدانی دست به دعا برمی داریم و از خدای بزرگ برای بازماندگان و دوستداران و علاقمندان آن فقیه بزرگ اجری بزرگ  و شکیبایی نیکو مسئلت می نماییم. 

+ نوشته شده توسط بهاري در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 و ساعت 22:57 |

عزت نفس

شاید براى شما نیز پیش آمده باشد كه به چیزى «نیاز» داشته‏اید، ولى براى حفظ آبرو و «موقعیت‏» خویش، آن را با كسى مطرح‏ نساخته‏اید. یا گاهى مشكلى برایتان پیدا شده، اما آن را در حدى‏ ندانسته‏اید كه براى چاره‏جویى و حل آن، آن را با كسى در میان ‏بگذارید.

آیا تاكنون شده است كه براى رو به ‏رو نشدن با یك نفر ناباب، راه ‏خود را كج كنید، و براى دهان به دهان نشدن با یك فرد هرزه و هتاك، دندان روى جگر گذاشته، حتى به دفاع از خویش نپرداخته‏اید؟

اینها و نمونه‏هاى دیگرى از این قبیل، شواهدى بر روحیه‏اى ‏متعالى است كه از آن با «عزت نفس‏» یاد مى‏كنیم.

جان آدمى عزیز است و رفاه و برخوردارى دوست داشتنى است؛ اما انسانیت انسان بالاتر از هر چیز است و شخصیت و آبرو قیمتى‏ بسیار بالاتر از مال و اندوخته دارد. «كرامت نفس‏» نیز، ارزشى برتر از معادلات و محاسبات منفعت‏گرایانه و مادى دارد.

وقتى انسان به چیزى طمع مى‏بندد، بخشى از انسانیت والاى‏ خویش را در معرض خطر و تلف شدن قرار مى‏دهد تا آن «خواسته‏» را برآورده سازد. گاهى هم حق و دین و شرف و كرامت نفس، زیر «پا» گذاشته مى‏شود تا آن مطلوب و خواسته به «دست‏» آید. آیا به راستى ‏خواسته‏هاى نفسانى تا این حد مهم است كه در چنین معامله زیانبارى ‏پى‏گیرى شود؟

چگونه مى‏توان به خواسته‏هاى دل، بى‏حساب و بى‏حد و مرز رسید، بى‏آنكه از معنویت و كمال و ارزش، چیزى را فدا كرد و از دست‏ داد؟

صاحبان «عزت نفس‏»، هرگز آبروى خود را به كف نانى ‏نمى‏فروشند و به خاطر «مناعت طبع‏»، هرگز خواسته‏هاى دل را زمینه‏ساز حقارت و زبونى و خفت و خوارى نمى‏كنند.

چگونه مى‏توان به خواسته‏هاى دل، بى‏حساب و بى‏حد و مرز رسید، بى‏آنكه از معنویت و كمال و ارزش، چیزى را فدا كرد و از دست‏ داد؟

صاحبان «عزت نفس‏»، هرگز آبروى خود را به كف نانى ‏نمى‏فروشند و به خاطر «مناعت طبع‏»، هرگز خواسته‏هاى دل را زمینه‏ساز حقارت و زبونى و خفت و خوارى نمى‏كنند.

بهاى وجود

نماد دیگرى از «عزت نفس‏»، آن است كه انسان، پاسدار كرامت ‏وجودى خویش باشد و ارزش فوق مادى خود را با خواسته‏هاى حقیر و هوس‌هاى ناپایدار و درخواست‌هاى ذلت‏بار، لكه‏دار نسازد. «عزت‏» به ‏معناى صلابت و استوارى و نفوذناپذیرى و تسخیر نشدن و فرونپاشیدن و سست نشدن و نبودن است. انسانى عزیز است كه به پستی‌ها و حقارت‌ها راه ندهد كه در زمین دل و جان و زمینه شخصیت او نفوذ كند.

 كسى عزت نفس دارد كه هویت انسانى خویش را در مقابل ضربه‏هاى‏ خردكننده فسادها و تباهی‌ها حفظ كند و این جز در سایه «خودشناسى‏» و آگاهى به ارزش انسانى و والایى جایگاه معنوى انسان فراهم نمى‏آید.

انسان خود را با چه چیزى مقایسه مى‏كند و به چه چیزى ‏مى‏فروشد و خود را به چه مى‏دهد و چه مى‏گیرد؟ اصلا انسان به چه و چند مى‏ارزد؟

حضرت على(علیه‌السلام) در سخن زیبا و بلند و شیوایى، در بیان جایگاه ‏رفیع انسان و ارزش وجودى او مى‏فرماید: «بدانید كه براى جان‌ها و وجودهاى شما، قیمت و بهایى جز «بهشت‏» نیست. آگاه باشید و خود را جز به ‏بهشت نفروشید»: «انه لیس لانفسكم ثمن الا الجنة، فلا تبیعوها الا بها.»(1)

كسى كه این جایگاه را بشناسد و از آن مراقبت كند، هرگز به پستى ‏و حقارت و طمع و ذلت كشیده نمى‏شود و گوهر خود را به تمنیات ‏نفسانى و خواهش‌هاى مادى نمى‏فروشد. عزت نفس، مانع مى‏شود كه‏ انسان آگاه، خود را ارزان بفروشد.

خواستن، پل ذلت

«كیان وجودى‏» انسان، گاهى به خاطر «طلب‏» در هم مى‏شكند. هر كس مى‏كوشد خود را كامل و بى‏نیاز و بزرگوار جلوه دهد و شخصیت‏ خویش را نگهبان باشد. ولى گاهى افراد سست اراده و طماع در برابر «خواستن‏»، آن گوهر را از كف مى‏دهند.

خواستن، سند «احتیاج‏» است و نشانه فقر و نادارى. گاهى یك‏ «آبرو» در گرو یك «درخواست‏» قرار دارد و با گشودن دست نیاز، آن آبرو و حیثیت ‏سالیان دراز، یكباره بر خاك مى‏ریزد و بر باد مى‏رود.

انسان خود را با چه چیزى مقایسه مى‏كند و به چه چیزى ‏مى‏فروشد و خود را به چه مى‏دهد و چه مى‏گیرد؟ اصلا انسان به چه و چند مى‏ارزد؟

امام على(علیه السلام) فرموده است:

«ماء وجهك جامد تقطره السؤال، فانظر عند من تقطره؟»(2)؛ آبروى تو، جامد است و با سؤال و درخواست، قطره قطره ‏مى‏ریزد. بنگر كه قطرات آبرو را پیش چه كسى مى‏ریزى!

و چه زیبا گفته است صائب تبریزى:

دست طلب چو پیش كسى مى‏كنى دراز               پل مى‏كشى كه بگذرى از آبروى خویش

بدترین وضع، آن است كه حرص و طمع و تكاثر و افزون‏طلبى، انسان را به «خواستن‏» وادار سازد و براى دست‏یافتن به آنچه كه ندارد، دست‏ به هر كارى بزند و پیش هر كس و ناكسى كوچك شود و التماس ‏و خواهش كند و كوچك شود، غلام و چاكر این و آن گردد، تا از این ‏رهگذر، چیزى بر «داشته‏»هایش بیفزاید و یا به برخى از «خواسته‏»هایش‏ برسد.

مگر دنیا چه اندازه مى‏ارزد كه انسان، اعتبار و شرف خود را در گرو آن بگذارد؟

مگر پول، چقدر مقدس است كه انسان، عزت نفس خویش را با آن ‏مبادله كند؟

آیا باید به هر خواسته‏اى رسید؟ و هر چه را «دل‏» خواست، باید تامین كرد؟ پس عفاف و كفّ نفس و كنترل غرایز و تمنیات و مهار زدن ‏بر حرص و آز، براى كجا و كى و چه كسانى است؟!

در این داد و ستد، چه مى‏دهیم و چه به دست مى‏آوریم؟

سخنى زیبا از حضرت على(علیه السلام) نقل شده است:

«و اكرم نفسك عن كل دنیة و ان ساقتك الى الرغائب، فانك لن تعتاض بماتبذل من نفسك عوضا»(3)؛ خویشتن را از هر چه كه پست ‏باشد، والاتر بدان و پرهیز كن. هر چند تو را به خواسته‏ها و آمالت ‏برساند. چرا كه تو هرگز از آنچه كه از«خویش‏» مى‏دهى، چیزى عوض نخواهى یافت.

مگر دنیا چه اندازه مى‏ارزد كه انسان، اعتبار و شرف خود را در گرو آن بگذارد؟

مگر پول، چقدر مقدس است كه انسان، عزت نفس خویش را با آن ‏مبادله كند؟

آیا باید به هر خواسته‏اى رسید؟ و هر چه را «دل‏» خواست، باید تامین كرد؟ پس عفاف و كفّ نفس و كنترل غرایز و تمنیات و مهار زدن ‏بر حرص و آز، براى كجا و كى و چه كسانى است؟!

مساله بر سر شرافت و كرامت انسان است. وقتى در این داد و ستد، در مقابل «دنیا» و خواهش‌هاى نفسانى قرار گرفت و بخشى از آن به هدر رفت و تباه شد، دیگر جایگزینى براى آن پیدا نخواهد شد.

چه بسیار عزیزانى كه در چاه «خواستن‏» افتادند و چون با طناب ‏دیگران بیرون آمدند و به خواسته‏هاى نفسانى رسیدند، زیر بار منت‏ دونان ماندند و عزت خویش را در همان چاه وا نهادند و كرامت را با وابستگى به دیگران معامله و مبادله كردند.

نخواه، تا عزیز بمانى. طمع مدار، تا سربلند باشى و قانع باش، تا اسیر نگردى.

این رهنمود مولاى آزادگان حضرت علی(علیه السلام) است كه فرمود: «القناعة تؤدى الى العز»(4)؛ قناعت، عزت مى‏آورد. و نیز سخن او است كه: «العز مع الیاس‏»(5)؛ عزت، همراه با ناامیدى از دست مردم است. به آنچه‏ دارى قانع باش و به داشته‏هایت ‏بساز، تا عزیز باشى.

حفظ گوهر عزت

نگهبانى از گوهر عزت و كرامت، وظیفه است. نباید خود را در معرض تحقیر و توهین قرار داد. انسان باید از كارى كه به‏ معذرت‏خواهى وادار شود پرهیز كند، تا از این طریق هم، وجهه و آبرو و اعتبارش صدمه نبیند. معاشرت بزرگوارانه، براى مصون ماندن از تعرض و دشنام نااهلان، نگهبانى از عزت نفس است. رسیدن به این ‏هدف، تنظیم خاصى را در روابط انسان با دیگران مى‏طلبد، رابطه‏اى بر مبناى هوشیارى و حفظ عزت و مناعت و زیر پا گذاشتن طمع‌ها و خواهش‌ها.

باید چنان زیست كه به پرداخت جریمه، مجبور نشد،

سخنى زیبا از حضرت على(علیه السلام) نقل شده است:

«و اكرم نفسك عن كل دنیة و ان ساقتك الى الرغائب، فانك لن تعتاض بماتبذل من نفسك عوضا»؛ خویشتن را از هر چه كه پست ‏باشد، والاتر بدان و پرهیز كن. هر چند تو را به خواسته‏ها و آمالت ‏برساند. چرا كه تو هرگز از آنچه كه از«خویش‏» مى‏دهى، چیزى عوض نخواهى یافت.

باید چنان كار كرد، كه مورد توبیخ و ملامت قرار نگرفت،

باید آنگونه رفتار كرد كه از سوى دیگران، توهینى به انسان‏ صورت نگیرد. حداقل، بخشى از اینها به دست ماست. البته نه به این‏ معنا كه انسان از انجام وظیفه گفتارى و كردارى و موضع‏گیرى در جاى‏ مناسب، شانه خالى كند، بلكه موجبات وهن و توهین نسبت ‏به خویش‏ و تحقیر شدن در حضور جمع را فراهم نیاورد.

هم در برخورد با قدرتمندان باید «عزت دینى‏» خود را پاسدار باشیم، هم در مواجهه و معاشرت با پولداران، از رفتار ذلیلانه و حقیرانه‏ پرهیز كنیم. اینگونه مى‏توان موساى عزت را در برابر فرعون قدرت، سربلند نگه داشت. اگر كسى ثروتمندى را به خاطر پولش احترام كند، دین و شرافت‏ خود را زیر پاهاى خویش، له كرده است. به تعبیر حضرت على(علیه السلام):

«من اتى غنیا فتواضع له لغناه، ذهب ثلثا دینه‏»(6)؛ هر كس نزد ثروتمندى رود و به خاطر توانگرى و ثروتش در مقابل او كرنش و فروتنى كند، دو سوم دینش رفته است!

شگفتا كه آیین یك انسان، از كجاها لطمه مى‏خورد كه به خیال هم ‏نمى‏رسد.

این منش و رفتار را باید به كودكان هم آموخت، تا با عزت نفس بار آیند و در مقابل «دارایان‏»، احساس حقارت و كوچكى و ذلت نكنند.

اگر نسل نوجوان ما، مفهوم كرامت انسان و مناعت طبع و عزت‏ نفس را در نیابد، با روح كوچك و همت محدود و چشمى همیشه‏ گرسنه، اسیر دنیاداران مى‏شود. بزرگترین خدمت‏ به فرزندان، تعالى ‏بخشیدن به همت‌ها و غنا بخشیدن به شخصیت وجودى آنهاست. در سایه چنین تربیتى، صاحبان روح‌هاى بلند و وارسته، اینگونه طلب‌ها را تلخ و دشوار مى‏یابند و به آن تن نمى‏دهند.

در دیوان منسوب به ‏حضرت على(علیه السلام) شعرى است‏ با این مضمون:

«جا به جا كردن صخره‏ها از قله كوهها، نزد من از تحمل منت مردم محبوب‏تر است. من تلخى همه اشیاء را چشیده‏ام. هیچ چیز، تلخ‌تر از «سؤال‏» و درخواست ‏نیست.» (7)

و به قول ناصرخسرو:

به آب روى، اگر بى‏نان بمانم                                         بسى به زان كه خواهم نان ز دونان

پى‏نوشت‌ها:

1- نهج‏البلاغه، صبحى صالح، حكمت 456.

2- همان، حكمت 346.

3- همان، نامه 31.

4- غررالحكم.

5- همان.

6- نهج‏البلاغه، حكمت 228.

7- لنقل الصخر من قلل الجبال                 احب الى من منن الرجال

و ذقت مرارة الاشیاء طرا                         فما طعم امر من السؤال

+ نوشته شده توسط بهاري در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 و ساعت 22:58 |
ماهيانه 1,000,000 تومان درآمد كسب كنيد